تبلیغات
اتاق مجازی مشاوره - مطلب مهمان
اتاق مجازی مشاوره
سلام.
این مطلب رو آقای امراللهی دو روز پیش فرستاد که اینجا قرار بدم منتها به دلیل مشکلات فنی نتونستم به موقع بروی وبلاگ قرار دهم از همین تریبون از ایشون عذر خواهی می کنم.

     رسم است که در انتهای هر مراسم یا نوشته­ای از کسانی که برایش زحمت کشیده­اند تشکر شود. اما من میخواهم در ابتدای این نوشته تشکر کنم. تشکر کنم از بچه­هایی که بدون هیچ چشم­داشتی زحمات زیادی برای جشن کشیدند و حتی تعدادی­شان عملاً نتوانستند خود جشن را درک کنند، چون در هنگام برگزاری جشن مشغول تمام کردن کارهایشان بودند.

علی ابراهیمی - کیارش آرین - فربد اسماعیلی - محمدرضا اصولی - کسری افچنگی - امین امیرچقماقی - امیرحسین امیری - محمدحسین امیری - پارسا بلالایی - علی بهجتی - مهدی پورچریکی - شروین حسین­نژاد - بهزاد حق­گو - محمد حومنی - آریا خاوری - جواد دهاقین - کاظم دهاقین - علی سلیمانی - محمد شمس - عطاء الله شهبندی - صدرا صراف - علیرضا طیبی - علی عباسی - علیرضا فرزاد - محمدمهدی گرجی - حمیدرضا مشکین - علی ملک­محمدی - نیما موحدپور- محمود مینوئیان - فربد نادرپور - سپند یدالهی­فر

     اسامی بالا را به ترتیب حروف الفبا نوشتم (و دلیل بر زحمت بیشتر افراد ابتدای فهرست نیست. برای مثال علیرضا فرزاد از اکثر کسانی که نامشان قبل از او آمده زحمت بیشتری کشید) و امیدوارم کسی را از قلم نینداخته باشم. به هر حال جشنی که برگزار شد (با همه نواقص و مشکلات) حاصل زحمات این بزرگواران بود که تمام تلاش­شان را کردند تا خاطره خوشی برای دوستان و هم کلاسی­هایشان ایجاد کنند. و همچنین عذرخواهی می­کنم از ایشان به خاطر بداخلاقی­ها و رفتارها و صحبت­های تندم، و به خاطر اینکه در جشن فرصتی برای تشکر از زحماتشان پیش نیامد (که بسیار دوست داشتم همانجا ازشان تشکر کنم).

***

     «تو که این همه جشن فارغ التحصیلی برگزار کردی. این رو هم برگزار کن.» این حرف آقای قلی­زاده به من در اواسط تابستان (به دلیل اینکه خودشان فرصت پیگیری کارهای جشن را نداشتند) باعث شد من بمانم و دوره 27 و جشن فارغ التحصیلی­شان. جشنی که از چند ماه قبل گفته بودم در آن شرکت نمی­کنم. البته این حرف آقای قلی­زاده شروع کارهای من برای جشن نبود. بلکه صرفاً شروع درگیری ذهنی من بود. بخشی از کارها که شروع شده بود و قسمت­های اصلی حدود یک ماه بعد شروع شد. در این حدود یک ماه صرفاً لابه­لای کارهایم به جشن هم فکر می­کردم. البته نه چندان زیاد. تا اینکه روز 14 شهریور جلسه­ای گذاشتیم و آقای قلی­زاده و تعدادی از بچه­های دوره 27 آمدند و در مورد جشن صحبت کردیم و زمان بندی و تقسیم وظایفی کردیم و کار جشن رسماً شروع شد. قرار شد جشن را روز 14 یا 21 مهر برگزار کنیم که بعد از صحبت با آقای نصرت­زاده روز 21 مهر انتخاب شد.

     اما در آن جلسه کذا چه گذشت؟ یکی از محورهای صحبت درباره موسیقی بود. موسیقی­ای که قرار بود گروهی از بچه­ها در جشن بنوازند. بهزاد حق­گو که به عنوان مسئول گروه موسیقی و هماهنگ کننده آن­ها قبل از تابستان انتخاب شده بود که اصلاً به جلسه نیامد. عطاء الله هم که پیگیر کار موسیقی بود و در عمل تبدیل به مسئول بخش موسیقی شده بود پنج دقیقه بعد از شروع جلسه به من پیامک زد که «آقا من امروز نمی­تونم بیام، تو رو خدا جلسه رو بندازید فردا که من هم باشم.» و مدام هم پیامک می­فرستاد و تماس می­گرفت که «چی شد؟ جلسه رو میندازین فردا یا نه؟» و این در حالی بود که جلسه شروع شده بود و من مشغول صحبت بودم و نمی­توانستم پاسخش را بدهم. وی ناچار بعد از مدتی که من نه پاسخ تماس­هایش را دادم و نه پاسخ پیامک­هایش را، با یکی از بچه­های حاضر در جلسه تماس گرفت و وقتی شنید که جلسه تا چه ساعتی ادامه خواهد داشت گفت «پس من خودمو می­رسونم». وقتی ایشان تشریف آوردند و در مورد موسیقی صحبت کردیم کاشف به عمل آمد که وی برای 45 دقیقه موسیقی کلاسیک غربی برنامه­ریزی کرده و وقتی شنید که «کنسرت که نیست، چه خبره 45 دقیقه؟ یه ربع بسه» به شدت برآشفت که «یه ربع؟ همه­­ش یه ربع؟ تو یه ربع چه کار میشه کرد؟» تازه شانس آوردیم همان اول نگفتیم که موسیقی سنتی برایمان نسبت به موسیقی کلاسیک غربی ارجح است. در نهایت با کلی بحث توانستیم ایشان را راضی کنیم که 15 دقیقه موسیقی سنتی داشته باشیم و 15 دقیقه موسیقی کلاسیک غربی. و البته مسئول هماهنگی موسیقی سنتی پارسا بلالایی شد.

     یکی دیگر از محورهای صحبت در جلسه نشریه بود که وضع مشخصی نداشت و تقریباً کارش هنوز شروع نشده بود. در موردش صحبت­هایی شد و تصمیماتی گرفته شد. موضوع دیگری که مورد بحث قرار گرفت ساخت کلیپ بود که چند نفر از بچه­ها مسئولش بودند. من تصور می­کردم طبق روال هر ساله ساخت کلیپ «آنچه گذشت» (کلیپ اصلی جشن که بین 40 دقیقه تا یک ساعت از جشن را به خود اختصاص می­دهد) با یکی از معلمین (یعنی خودم) است و منظور آن دانش­آموزان از کلیپ و ساخت آن، کلیپ­های کوچکی به عنوان میان برنامه است. برای همین صحبت خاصی در موردش نکردم و منتظر شدم تا نتیجه کارشان را ببینم. اما دو روز قبل از جشن (در حالی که نزدیک دو هفته بود کار ساخت کلیپ را آغاز کرده بودم) متوجه شدم که آنها در این مدت منتظر بودند تا من مجموعه عکس­های سه سالشان را تقدیمشان کنم تا با استفاده از آن کلیپی را آماده کنند. نمی­دانم تصور من در مورد اینکه آنها می­خواهند میان برنامه بسازند اشتباه­تر بود یا تصور آنان در مورد اینکه من می­توانم آن همه عکس را (تازه به جز فیلم­ها) آماده کنم و تحویلشان بدهم و خودشان هم در مدت دو روز از بینشان تصاویری را انتخاب کنند و کلیپ را بسازند. به هر حال خدا را شکر با صحبت کوتاهی مسئول ساخت کلیپ (نیما موحدپور) متوجه قضیه شد و بی­خیال شد. اما شب قبل از جشن ایمان آهنگر پیامکی با این مضمون فرستاد که «آقا من می­خوام یه کلیپ بسازم، لطفاً عکس­ها رو بهم بدین» و من هر چه فکر کردم که به فرض من الآن همه عکس­ها را آماده داشته باشم، اولاً چگونه به وی تحویل بدهم (حجم عکس­ها بیش از 100 گیگابایت است) و به فرض که تحویل دادم، وی چگونه می­خواهد تا فردا همه را بررسی کند (تعداد عکس­ها بیش از پنجاه هزار عدد است) و با استفاده از آنها کلیپ بسازد، پاسخی نیافتم. اما مشکل اصلی اینجا بود که هر چه این مطالب را برای وی توضیح می­دادم نمی­پذیرفت و مرغش یک پا داشت که «من می­خواهم کلیپ درست کنم».

     برگردیم به جلسه. بعد از طرح چند موضوع دیگر جلسه به انتها رسید و قرار شد هر کس کاری بکند. من هم هر چند روز یک بار از آن­ها جویا می­شدم که چه کردند و نکاتی را می­گفتم. تا اینکه رسیدیم به هفته سوم مهر ماه که قرار بود جشن در آخرین روزش برگزار شود. طبق معمول هر چه به جشن نزدیکتر می­شدیم کارها بیشتر می­شد. یکی از کارهایی که می­خواستیم در هفته آخر انجام دهیم آماده کردن کارت­های دعوت دانش­آموزان و خانواده­هایشان بود. کارت­هایی که با ایده­های آقایان نسیمی و روستائیان بسیار زیبا و عالی شدند (به صورت یک آدمک که کلاه فارغ التحصیلی بر سر دارد). در نهایت کارت­ها را تا ساعت 13 روز دوشنبه آماده کردم و به دبیرستان بردم تا توزیع شود. همکاران­مان در دبیرستان اگر چه صلاح نمی­دانستند که کارت­ها را پخش کنند اما نهایتاً با صحبت­هایی که بین آقای نصرت­زاده و آقای رضوی به صورت تلفنی رد و بدل شد قرار شد همکاری کنند و کارت­ها را روز بعد به بچه­ها بدهند. روز بعد حدود ساعت 15 بود که امین امیرچقماقی برای کارهای جشن پیش من آمد و همینطور که در مورد کارها صحبت می­کردیم در مورد اینکه آیا امروز کارت­ها را تحویلشان دادند یا نه پرسیدم که جواب داد «آره، یه پاکتی دادن». این را که شنیدم با تعجب پرسیدم «پاکت دادن؟ کو؟ بیار ببینم» و وقتی دیدم آن کارت قشنگ تبدیل به تکه کاغذی در پاکتی شده خونم به جوش آمد و پاکت را بردم به آقای نصرت­زاده نشان دادم و گفتم «دبیرستان از کارت دعوت ما کپی گرفته، گذاشته توی پاکت و به بچه­ها داده» و منتظر بودم که ایشان هم عصبانی شوند و با آقای رضوی تماس بگیرند و مراتب ناراحتی ما را به وی منتقل کنند. اما ایشان من را هم آرام کردند و گفتند «هدف اطلاع رسانی بود که انجام شد. حالا اینا رو توی جشن بدین به بچه­ها، بگین اصلش این بوده». البته برایم بسیار سخت بود که آرام شوم و بی­خیال موضوع، ولی چاره دیگری نداشتم.

     تا روز چهارشنبه چند نفر از بچه­ها پیامک فرستادند که اگر احتیاج به کمک هست قبل از جشن به مدرسه بیایند. من هم تقریباً جواب هیچ کدام را ندادم. تا اینکه چهارشنبه شب با تعدادی از بچه­ها که فهرستشان را از چند روز قبل آماده کرده بودم تماس گرفتم و گفتم اگر کاری ندارند و مشکلی نیست با اجازه خانواده از پنجشنبه بعد از ظهر به مدرسه بیایند و در آماده سازی مقدمات جشن کمک کنند. اینگونه بود که گروهی از بچه­ها پنجشنبه ظهر آمدند و به دو گروه تقسیم شدند. گروهی کار بر روی نشریه را انجام می­دادند و گروهی کارهای دیگری مانند خرید وسایل مورد نیاز و آوردن صندلی از اقصی نقاط مدرسه به سالن ورزش. البته آقای قلی­زاده هم از پنجشنبه ظهر به جمع ما پیوستند. تا شب نیز به تدریج چند نفر دیگر به جمع بچه­ها اضافه شدند. جواد و کاظم که اوایل شب خود را به مدرسه رساندند با دوچرخه آمده بودند. این بود که دور زدن با دوچرخه­های این دو بزرگوار تبدیل به برنامه ثابت آن شب شد و هر وقت گذر من به حیاط می­افتاد دو نفر را می­دیدم که سوار بر دوچرخه هستند و عده­ای که منتظرند تا نوبتشان شود.

     من خوش خیال می­خواستم بچه­ها را بفرستم به دنبال کارها و خودم مشغول ادامه کار ساخت کلیپ شوم و تا شب تکمیلش کنم. اما زهی خیال باطل، چون مدام درگیر کارهای بچه­ها بودم و تقریباً تا آخر شب نتوانستم کار خاصی برای کلیپ انجام دهم. فکر کنم حدود ساعت 1 بود که تعدادی از بچه­ها برای استراحت به نمازخانه رفتند و من توانستم اندکی به کار بر روی کلیپ بپردازم. اما قبل از اینکه گرم کار شوم مجبور شدم برای گرفتن یک بنر بلااستفاده (جهت نصب در ورودی سالن جدید تا وضعیت آنجا که درگیر بنّایی بود دیده نشود) به سراغ یکی از دوستانم بروم. وقتی به بچه­ها گفتم که من می­روم و تا 20 دقیقه دیگر برمی­گردم، سه نفر از آنها (علی ابراهیمی و محمدمهدی گرجی و کاظم) نیز ابراز تمایل کردند که با من بیایند، و اصلاً به من اجازه ندادند که چیزی بگویم. رفتند و آماده شدند و زودتر از من دم ماشین منتظر بودند. دیوار من هم که از همه کوتاه­تر است. چاره­ای نداشتم جز پذیرفتم نظر آنان. بیچاره دوستم در آن موقع شب (حدود ساعت 2) با دیدن آن سه نوجوان سرحال و پرشور جا خورد و برای من از درگاه احدیت صبر و حوصله مسئلت نمود. موقع برگشتن به مدرسه بچه­ها گیر داده بودند که چیزی بخوریم، که خدا را شکر تمام مغازه­ها تعطیل بودند. وقتی به دم در مدرسه رسیدیم با یکی از بچه­ها که در مدرسه بود تماس گرفتم تا در را برایمان باز کند. تا وی بخواهد به دم در بیاید و آن را باز کند بچه­ها من را از ماشین بیرون انداختند و علی ابراهیمی پشت فرمان نشست تا فقط ماشین را به درون مدرسه برده و پارک کند. اما با ورود به مدرسه و اضافه شدن بچه­هایی که درون مدرسه بودند به سرنشینان خودرو، تازه ماشین بازی شروع شد و ماشین بدبخت من نقش دوچرخه­ها را بر عهده گرفت. من که بعد از چند دقیقه تماشای دور زدن بچه­ها در حیاط مدرسه برای ادامه کار بر روی کلیپ به درون ساختمان رفتم، اما تا مدت زیادی صدای ماشین در مدرسه پیچیده بود و هرچه من می­گفتم «اینقدر گاز ندهید، آقای نسیمی خواب است» فایده نداشت. تا اینکه بعد از مدت قابل توجهی بچه­ها دست از سر آن خودروی فلک زده برداشتند و به داخل ساختمان آمدند (البته فکر کنم بنزینش تمام شد). خودشان تعریف کردند که تمامشان خودرو را تست کرده­اند و حتی بعضی­هایشان با آن رانندگی یاد گرفته­اند. خلاصه فکر کنم حدود ساعت 4 بود که ما هم به نمازخانه رفتیم تا استراحت کنیم.

     جمعه صبح با ورود کارگرانی که کار بنّایی در سالن ورزش جدید را انجام می­دادند من نیز از خواب برخواستم. تعدادی از بچه­ها هم که بیشتر از اعضای گروه موسیقی بودند به مدرسه آمدند. کار باز هم شروع شد. البته این بار همراه با شمارش معکوس تا آغاز جشن. بچه­های گروه موسیقی در سالن اجتماعات و چند تا از کلاس­ها مشغول تمرین بودند. گروهی مشغول به انتها رساندن کار نشریه بودند. گروهی لوح­های تقدیر معلمان را آماده می­کردند (لوح­های دانش­آموزان نیمه­های شب آماده شده بود). گروهی نیز سالن ورزش را آماده می­کردند. من هم همچنان بر روی کلیپ کار می­کردم. آقای قلی­زاده هم که شب برای استراحت به منزل رفته بودند برگشته بودند و بچه­ها را کمک و راهنمایی می­کردند. مجریان مراسم هم آمده بودند و سعی می­کردند خودشان را آماده کنند و با هم هماهنگ شوند. البته با کمک آقای قلی­زاده. چون بچه­ها شب قبل صندلی­ها را از نقاط مختلف مدرسه به سالن آورده بودند در مدت کمی توانستند آن­ها را بچینند و مشغول آماده کردن سن با استفاده از نیمکت­های غذاخوری شدند. وقتی سن تقریباً تکمیل شده بود من به سالن رفتم و با دیدن آن گفتم «چرا اینجوری چیدید؟ باید نیمکت­ها رو بچرخونید.» و این باعث شد که بچه­ها سن را از اول درست کنند. دقایقی بعد باز هم به سالن رفتم و دیدم سن جایی که باید باشد نیست. باز هم بچه­ها سن را از اول درست کردند. دفعه بعد که به سالن رفتم از چینش چیزهایی مثل پرچم و تریبون که روی سن بودند ایراد گرفتم و بچه­ها باز هم سن را تغییر دادند. درست یادم نیست که باز هم آن­ها را مجبور به تغییر سن کردم یا نه ولی به یاد دارم که هر بار با روی خوش می­پذیرفتند و از انجام چند باره کار شکایتی نمی­کردند. البته الآن که فکر می­کنم می­بینیم تغییرات سن و زحماتی که برای آن به بچه­ها دادم به این دلیل بود که از ابتدا برایشان توضیح نداده بودم که قرار است دکور سالن چگونه باشد. وقتی بالاخره سن آن جوری شد که من می­خواستم تازه بهشان گفتم که بروید و دو نیمکت از یک کلاس بیاورید و اینجا قرار دهید و از فلان جای مدرسه هم یک تخته بیاورید. تازه بعد از آوردن این­ها باز هم من چند بار تغییراتی در چینش­شان دادم. در نهایت نزدیک ظهر بود که سالن آماده شده بود. فقط مانده بود سیستم صوتی که طبق هماهنگی قرار بود دو ساعت قبل از مراسم بیاورند و نصب کنند.

     مهدی پورچریکی که از شب قبل داشت جلد نشریه را طراحی می­کرد بعد از کلی تغییرات و مشورت گرفتن از آقایان قلی­زاده و نسیمی بالاخره کارش را تمام کرد. فکر کنم ظهر گذشته بود که بچه­ها فایل جلد نشریه و نمودار (یا گراف) دوستی­ها را به من دادند تا پرینت رنگی بگیرم. من هم چند تصویر از آرشیوم انتخاب کردم و همراه با پارسا بلالایی برای پرینت­شان به حوالی میدان انقلاب رفتیم. کار را به جایی سپردم و گفتم ابتدا تصاویر را پرینت بگیرد (چون می­خواستم قبل از شروع مراسم بر روی دیوارهای سالن نصب شوند) و سپس جلد و نمودار مربوط به نشریه را پرینت بگیرد و تکثیر کند. قرار شد حدود نیم ساعت بعد بروم و تصاویر پرینت شده را تحویل بگیرم. در مسیر بازگشت به مدرسه هم به ترافیک خوردیم و هم پدر یکی از بچه­ها تماس گرفت که به خاطر صحبت با تلفن همراه جریمه شدم. این­ها باعث شد که وقتی به مدرسه رسیدم به پارسا بگویم «بیا بریم پرینت­ها رو بگیریم و بیایم.» چون تقریباً بیست دقیقه گذشته بود. برای همین دور زدیم و برگشتیم و تصاویر پرینت شده را تحویل گرفتیم. در این بین آقای قنبری با من تماس گرفتند و در مورد سیستم صوتی سالن سؤال کردند و اینجا بود که من متوجه شدم هنوز سیستم صوتی نصب نشده. با شخص مربوطه تماس گرفتم و ایشان هم گفتند «اون بابایی که قرار بود سیستم بیاره و نصب کنه هنوز نیومده. الآن بهش زنگ می­زنم».

     وقتی به مدرسه برگشتم اکثر بچه­ها آمده بودند و حیاط شلوغ بود. اولیاء هم در سالن بودند و قرار بود یک ساعت قبل از شروع جشن جلسه­ای برای آن­ها برگزار شود که نمی­دانم بدون سیستم صوتی چه بر سر آن جلسه آمد. من تصاویر پرینت شده را به چند نفر از بچه­ها دادم و گفتم روی دیوارهای سالن بچسبانند. خودم هم سری به اتاق تکثیر زدم که در آن بچه­ها مشغول تکثیر صفحات نشریه بودند. تقریباً نیم ساعت قبل از شروع جشن آقای دیارکجوری هم رسیدند که دیرکردنشان نگرانم کرده بود. چون قرار بود اسامی بچه­ها را بر روی تخته روی سن بنویسند. ایشان هم تا رسیدند مشغول شدند. من هم باز به سراغ کلیپ رفتم. البته تمام قسمت­هایش آماده بود و فقط مانده بود صداگذاری و سر هم کردنشان. به آقای قلی­زاده هم گفتم که جشن را شروع کنند. برنامه­ام از قبل این بود که همه کارها را تا یک ساعت قبل از شروع جشن تمام کنم و به منزل برگردم. اما طول کشیدن کارها و روی هوا رفتن خیلی از قسمت­های جشن در نبود من و صحبت­هایی که آقای دیارکجوری با من کردند باعث شد بمانم (البته حرف­های پرهام هم بی تأثیر نبود).

     جشن شروع شده بود در حالی که سیستم صوتی تازه رسیده بود و نصب شده بود و صدایش هم به شدت بد بود. من هم مشغول اتمام کلیپ و آماده کردن تصاویر بچگی بچه­ها بودم. چند نفر از بچه­ها هم در اتاق تکثیر مشغول تکثیر و آماده سازی نشریه. درست نمی­دانم در نیمه اول جشن چه گذشت. اما در اولیل نیمه دوم (در اواسط بخش دوم ترین­ها) کلیپ و تصاویر بچگی آماده شدند و من در انتهای سالن نشستم و برنامه را تماشا می­کردم. در وقت پذیرایی پارسا بلالایی پیش من آمد و پرسید که در بین ترین­ها هست یا نه. می­خواست ببیند لازم است در سالن باشد یا می­تواند به اتاق تکثیر برگردد و به کارش ادامه دهد. من ابتدا طفره رفتم ولی در نهایت به امید تمام شدن بحث و اصرارش گفتم که به عنوان مهربان­ترین دانش­آموز انتخاب شده. اما بحث جدیدی شروع شد مبنی بر اینکه «نه، من قبول ندارم. من مهربان­ترین نیستم. نمی­رم روی سن. بگید اسم منو نخونن.» خلاصه به زور و با تشر اینکه «یعنی چی؟ چرا مسخره بازی در میاری؟ خب بچه­ها انتخابت کردن دیگه. من هم باهاشون موافقم.» بحث با پارسا را تمام کردم.

     بقیه­اش را هم که دیدید. لوح بچه­ها با نمایش تصاویر بچگی اهداء شد و آقای قلی­زاده اندکی صحبت کردند و کلیپ پخش شد که به خاطر صدای افتضاح سالن شهید شد و خیلی از قسمت­ها که باید صدای صحبت­ها واضح شنیده می­شد عملاً نابود شد و ارزش و قشنگی کلیپ به شدت افت کرد. البته تعدادی از بچه­ها درهنگام پخش کلیپ هم در اتاق تکثیر مشغول آماده کردن نشریه بودند.

    بعد از اتمام مراسم داشتم فکر می­کردم چه کارهایی قرار بود بکنم که نشد. برای مثال قرار بود جمعه صبح به بازار گل بروم و حدود 150 شاخه گل بگیرم تا در ابتدای مراسم به هر دانش­آموز یک شاخه گل اهداء شود، که جمعه صبح به خاطر کارهایی که داشتم فراموش کردم. قرار بود قبل از شروع رسمی مراسم (هنگامی که بچه­ها و اولیاء وارد سالن می­شوند و می­نشینند) موسیقی آرامی پخش شود و در انتهای مراسم هم (هنگام ترک سالن توسط مهمانان) آهنگ سلام آخر پخش شود که به دلیل دیر رسیدن سیستم صوتی و بد بودن صدا از خیرش گذشتم. می­خواستم مقدمه خوبی برای آغاز کلیپ آماده کنم که آن هم فرصت نشد انجام شود. و خیلی چیزهای دیگر. در کل می­خواستم بهترین جشن فارغ التحصیلی چند سال اخیر مدرسه باشد، که به خاطر مشکلات بسیار (و در صدر همه­شان مشکل صدای سالن) خیلی با چیزی که در ذهن داشتم فاصله داشت. "

یک بار دیگه از زحمت ایشون تشکر می کنم .

یا علی 



نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 23 آذر 1391 توسط مشاور | سخن تو ... ()
درباره وبلاگ
مرکز راهنمایی علامه حلی (1) - مشاوره تحصیلی ، رفتاری دانش آموزان و والدین
» پست الکترونیک
» تماس با مدیر
» RSS
» ATOM
موضوعات
مطالب اخیر
» چ
آرشیو مطالب
نویسندگان
پیوند ها
ابر برچسب ها
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : نفر
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

شهریور 1393/post/archive/1393/62 خرداد 1393/post/archive/1393/31 اردیبهشت 1393/post/archive/1393/21 فروردین 1393/post/archive/1393/11 اسفند 1392/post/archive/1392/121 بهمن 1392/post/archive/1392/111 آبان 1392/post/archive/1392/82 مهر 1392/post/archive/1392/71 مرداد 1392/post/archive/1392/52 تیر 1392/post/archive/1392/44 اردیبهشت 1392/post/archive/1392/23 /post/archive