تبلیغات
اتاق مجازی مشاوره
اتاق مجازی مشاوره
سلام.

به نظر می رسه خرداد ماه در تاریخ ما ماه مهمیه . در این 20 سال اخیر اتفاقات مهمی در این ماه افتاده که ما در این جا در مورد اونها نمی خوایم صحبت کنیم.
ولی خرداد و امتحان با هم گره خوردن 
ما در طول زندگیم بارها و بارها آمتحان داریم و در حال آزمون شدنیم. گاهی اوقات متوجه آزمون ها هستیم و برنامه اونها رو هم می دونیم و بعدش کارنامه رو هم به ما می دن و تازه ما حق اعتراض هم داریم 
ولی امتحاناتی در زندگی وجود داره که ما هیچ برنامه ای از قبل ازشون نداریم کارنامه ای ارائه نمی شه و تازه حق اعتراض هم نداریم . خیلی از مواقع سالها بعد نتیجه ازمون رو متوجه می شیم. 
بگذریم الان این پست رو برای این مطلب نمی نویسم ولی نمی دونم چرا این طرفی رفت این پست ؟
شاید بعدا در این مورد چیزی نوشتم. به قول یکی از دوستانم شاید !
امتحانات پایان ترم  همیشه مبحث استرس زا و معقوله مهمیه  اگر در طول سال درس نخوندین و یا کمی درس خوندین الان موقع مناسبی برای ناراحتی و عزا داری براش نیست . تمام توان و تلاشتون رو برای همین امتحانات بزارید و تمام پتانسیل خودتون رو بروز بدید.
موفقیت 3 کلید داره
1 تلاش
2 اعتماد به نفس 
3 ارامش 
هر کدوم از این کلید ها در مقطعی به کارتون میاد . تلاش برای این روزها که تا امتحان بعدی فرصت دارید. 
اعتماد به نفس برای اینکه به خودت مطمئن باشی وقتی می ری سر جلسه موفق می شی
و ارامش در هنگام جلسه که تمام اطلاعات خودتون رو روی کاغذ بیارید.

برای همتون ارزوی موفقیت می کنم.

یا علی 


نوشته شده در تاریخ شنبه 28 اردیبهشت 1392 توسط مشاور | سخن تو ... ()
سلام.

داشتم  توی حیاط مدرسه راه می رفتم که موبایلم زنگ خورد. شماره ناشناس بود . جواب دادم. صدا هم برام ناشناس بود. 
سلام آقا
بفرمایید
آقا سپندم
کدوم سپند ؟
با این که تقریبا حدس زدم که کدوم سپنده ولی کمی تعجب کرده بودم که یداللهی فر با من چی کار می تونه داشته باشه ؟
خلاصه مکالمه ما این شد که می خوان برن نمایشگاه کتاب و به من زنگ زدن که من هم با هاشون برم.
قرارشد 12 اردیبهشت که پنج‌شنبه می شد بریم.
پنج‌شنبه ساعت 14 توی غرفه کودک و نوجوان قدیانی همدیگه رو پیدا کردیم. 
روز خوبی بود . شاید یکی از بهترین روزهای معلمی که من تا به حال داشتم بود. شاید خود بچه ها متوجه نشده باشن. ولی بهترین هدیه روز معلمی بود که من گرفتم.
دیدن دانش‌آموز قدیمی که حالا قد کشیده بودن . روی صورتشون محاسن داشتن لاغر شده بودن و صداهاشون تغییر کرده بود. وقتی دیدمشون گذشت سالها رو احساس کردم. 
 
همه با خودم می گفتم که : زندگی صحنه یکتای .... 
و این که دانش اموزانم از من یاد کردم بسیار خوشحال شدم. 
بچه ها سپاس 








راستی قول داده بودم که برای تست یه لینک بزارم . اینم لینک

تست رغبت سنج شغلی و تحصیلی

با دقت و حوصله پرش کنید  4 تا سوال کلی داره جلوی هرکدوم که جواب شماست عدد 1 بزارید
برای سوال چهار هم بر اساس تواناییتون زیر عدد مناسب عدد 1 بزارید
موفق باشید
یا علی


نوشته شده در تاریخ جمعه 13 اردیبهشت 1392 توسط مشاور | سخن تو ... ()
سلام.
دانش اموزان سال اول دبیرستان در انتهای سال باید انتخاب رشته انجام دهند و از بین رشته های ریاضی و تجربی و انسانی در گروه نظری و دو رشته فنی و حرفه و کار دانش در گروه عملی یک رشته را انتخاب کنند. برای ورود به این رشته ها آموزش و پرورش قوانینی وضع کرده که ما در این جا به ان قوانین کاری نداریم.
شما چطور انتخاب رشته می کنید ؟ آیا چون مدرسه را دوست داری و می خوای در همین مدرسه بمونی یک رشته رو انتخاب می کنی ؟
یا چون ژدر و مادر از بچه گی دوست داشتن تو دکتر یا مهندس بشی ؟
انتخاب رشته در دبیرستان بسیار مهمه شاید سرنوشت بقیه زندگی تون رو دارید انتخاب می کنید . شما بر اساس این انتخاب دانشگاه می رید و شغل انتخاب می کنید . پس باید با دقت این انتخاب انجام بشه .
برای انتخاب رشته مناسب فقط به این نکته که نمره رشته ریاضی را اوردی اکتفا نکن .
علاقه شما مهم ترین نکته در مورد انتخاب رشته است شما اگر در رشته ریاضی استعداد داشته باشی ولی هیچ گونه علاقه ای به این رشته نداشته باشی درصد موفقیت شما در این رشته کم می شه. 
اگر مجبور شدید به خاطر رشته مورد علاقه اتون مدرسه اتون رو عوض کنید چه کار می کنید ؟
خیلی از شما ها صرفا به خاطر اینکه مدرسه رو تغییر ندید رشته انتخاب می کنید و اگر در اون رشته توانایی یا علاقه و یا استعداد نداشته باشید دچار افت تحصیلی می شید.
یکی از راههایی که به شما کمک می کنه تا انتخاب رشته بهتری داشته باشید تست رغبت سنج شغلی و تحصیلی هالند است. 
در این تست به شما کمک می شه تا رغبت های خودتون یا توانایی خودتون بهتر بشناسین تا دچار انتخاب اشتباه نشید.
بچه هاانتخاب رشته رو سرسری نگیرید خیلی مغوله مهمیه و اگر درست عمل نکنید ممکنه باعث بشه تا استعداد شما از بین بره یا خیلی تلاش کنید تا شکوفا بشه.

یا علی 


نوشته شده در تاریخ دوشنبه 9 اردیبهشت 1392 توسط مشاور | سخن تو ... ()
سلام.

پدرم بعد از 3 سال گشتن تونسته بود ادرس مدرسه دختر اقای رفیعی رو پیدا کنه ولی یه مشکلی وجود داشت. دختر اقای رفیعی رو نمی شناخت به اولیا مدرسه هم مراجعه کرده بود ولی انها گفته بودن که نمی تونن در مورد کمکی بهش بکنن.
چند روزی جلوی مدرسه منتظر بود ولی اقای رفیعی رو هم ندیده بود. ولی باز هم موقع تعطیلی مدرسه جلوی درب مدرسه منتظر بود.
اون روز از ماشین پیاده شده بود و ایستاده بود شاید بتونه چیزی ببینه. ناگهان یه پراید مشکی کنترلش رو از دست داد و از پشت به ماشین پدر من و از پهلو به یک موتوری میزنه. ماشیه پدرم به جلو پرت می شه می خوره به پدرم و پدرم بعد از برخورد ماشین به جوب بزرگی پرت می شه.
همه حواسشون به موتوری بود کسی متوجه پدرم نشد.
یک ساعت بی هوش بود بعد از یک ساعت یکی اتفاقی پیداش می کنه...
من از طریق دوربین بانک تونستم اون ماشین رو پیدا کنم. خیلی عجیب بود اون ماشین برای اقای رفیعی و همسرش بود. راننده ای هم که با پدرم تصادف کرده بود خانم رفیعی بود که اومده بود دنبال دخترش.
وقتی قصه رو برای اقای رفیعی تعریف کردم اوم . نمی دونستم اقای رفیعی باید پدرم رو ببخشه یا پدرم همسر اون رو .
دنیا دار مکافاته من بهش اعتقاد پیدا کردم. ابروی مومن خیلی پیش خدا عزیزه.
بعد از اون دیدار پدرم بالاخره تونست بخوابه. یه خواب شیرین و ...

امام به نماز ایستاد من هم جلوی امام تا تیر هایی که انها می فرستادن به امام نخورد. چند تیر اول رو توانستم با شمشیر رد کنم ولی بالاخره تیر به بازویم خورد.
و بعد تیرهای بعدی پشت هم...
بعد از نماز امام سرم را روی زانویشان گذاشتن. 
پرسیدم: از من راضی هستید ؟
امام پاسخ  دادن اری.
بعد تصویری از بعد از مرگ نشانم دادن. بعد از دیدن تصویر دیگر نمی خواستم در این دنیا باقی بمانم. دنیایی که حق درون ان گم شده .

یا علی .


نوشته شده در تاریخ شنبه 26 اسفند 1391 توسط مشاور | سخن تو ... ()
سلام.
روز گذشته داشتم لیست نفراتی که به مرحله دوم المپیاد رو زیر و رو می کردم که به نکته جالبی برخورد کردم.
در المپیاد علمی کشور حضور دانش اموزان پایه اول ازمایشی است . با این حال دانش اموزان 

ایمان اهنگر.
محمدحسین احمدی کیا
علی ادیبی
سینا نادی
فربد اسماعیلی
کسری افچنگی
علی بهجتی
امین بهجتی
آرتبن تاج الدینی
محمد جواد ثقفی
کوشا جافریان
شروین حسین نژاد
محمد مهدی گرجی
علی ملایی
علی ملک محمدی
علی میرجهانی
سپند یداللهی فر
اریا خاوری
امین رخشا
حامد رابط
مهبد مجید 
مهدی پورچریکی

از دانش اموزان پایه اول موفق شدن به مرجله دوم راه پیدا کنند.
من نمی دونم چزا ولی با دیدن این اسامی بسیار خوشحال شدم. برای همین تصمیم گرفتن از این جا بهشون تبریک بگم و براشون ارزوی موفقیت کنم.

مثل اینکه تعدادی از اسامی رو من ندیدم یا لیست من کامل نبوده. 

علی اسدی
علیرضا فرزاد
محمدحسین عزیزیان
حمیدرضا عالیشاهی
محمدرضا صالحی
صدرا صراف

بازم از هر کسی که اسمش این جا افتاده عذر خواهی می کنم.
و البته تبریک مجدد

یا علی


نوشته شده در تاریخ سه شنبه 22 اسفند 1391 توسط مشاور | سخن تو ... ()
سلام.

" امشب کجایی ؟ 
هیات .
می دونم همه شب تاسوعا می رن هیات .منظورم این بود که کدوم هیات .؟
هیات خودمون دیگه باید پیش بابام بمونم. 
آخه ما می خواستیم بریم ( این قسمت به دلیل تبلیغ حذف شد) .
نه نمی تونم بیام.
باشه  "

آقای رفعتی ؟
بله بفرمایید 
می تونم چند لحظه وقتتون رو بگیرم.؟
شما ؟
تشریف بیارید پایین می گم خدمتتون ؟

پلاک برنجی که از آینه وسط آویزان بود هی تکون می خورد 
یا حسینی که روش حک شده بود آفتاب افتاده بود روش انگار وظیفه داشت که نور خورشید رو بندازه توی ماشین روی صندلی کناری یه یا حسین کامل شکل گرفته بود. 
آقای رفیعی کنار دست من نشسته بود و فکر می کرد. صورتش خیلی شکسته بود و ریش و موش هم سفید شده بود.
به سختی پیداش کرده بودم . بعد از اینکه از شرکت اخراج شده بود به خاطر ابروش محل زندگی اش رو هم عوض کرده بود. پدرم سه سال دنبالش گشت تنها چیزی که ازش بدست اورده بود ادرس مدرسه دخترش بود. ولی اون روز ...
ولی حالا من پیداش کرده بودم به سختی . اولش قبول نمی کرد بیاد ولی بعد از توضیحاتم قبول کرده بود که بیاد . 
پدرم دو سال بود که این وضع رو داشت بعد از اون اتفاق دیگه نتونست روی پاهاش بایسته یواش یواش قدرت تکلمش رو هم از دست داد . شب ها نمی تونست بخوابه قبل از این که دچار مشکل تکلم بشه همش از خواب می چرید یه چیزهای جسته گریخته در مورد شمشیر و میدان جنک و این طور چیزها می گفت.
جلوب مدرسه یه بانک بود که بعد از دو سال دوندگی تونستم به فیلم دوربین جلوی درش دست پیدا کنم و از روی پلاک ماشین آقای رفیعی رو پیدا کردم.
البته پلاک به نام خانم اقای رفیعی بود .
حالا هم بعد از توضیحات من راضی شد که بیاد . 
سایه یاحسین حالا افتاده بود روی صندلی عقب و روی هوا پرواز می کرد نمی دونم به خاطر روکش ماشین بود یا توهم عجیب من که احساس می کردم از سایه خونی بود...

ظهر عاشورا بود  سه روز بود که آب را بر ما بسته بودند دیگر جنگ قطعی بود. حر بین یزید ریاحی دیشب به ما پیوسته بود ولی در عوض خیلی از بی ها در تاریکی شب قبل گم شده بودن .
عباس جلوی خیام ایستاه بود و چنک و آفتاب هر دو به میان راه خود رسیده بودن خیلی از یاران شهید شده بودن. امام پیغامی مبنی بر اقامه نماز به سپاهیان فرستاد ولی آنها در جواب پاسخ دادن .مگر شما نماز هم می خوانید.
امام قامت بست . فکر می کنم مهم ترین کار زندگیم را انجام داده .
مهم ترین...





نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 9 اسفند 1391 توسط مشاور | سخن تو ... ()
سلام.
حال و هوای جشنواره همیشه باعث می شه سینماهایی که در طول سال تعداد پروازهای مگس ها رو در سالن می شمرن کمی شلوغ بشن و شاهد صفهای طویل جلوی درب باشن.
25 فیلم برآیند سینما ایران در بخش مسابقه به اکران در می آیاد و منتقدان و خبرنگاران و مرم به دیدن و قضاوت فیلم ها می نشینن. همیشه هم از ورود فیلم ها گرفته تا اکران و نشیت های خبری حاشیه همراه جشنواره بوده .
جشنواره امسال یک تفاوت عمده با چند جشنواره قبل داشت این جشنواره شاهد نام های خیلی بزرگی در خود نبود. خبری از اصغرفرهادی که در فرانسه مشغول ساخت فیلم هست یا ابراهیم حاتمی کیا که با حواشی و هزینه زیاد فیلم چ رو در حال ساخت داره یا مجید مجیدی که پروژه حضرت محمد را در دست ساخت داره یا احمدرضا درویش که پروژه فاخر روز رستاخیز ( بخشی از زندگی امام حسین ) رو در دست ساخت داره و یا همایون اسعدیان ؛ مسعود کیمیایی ؛ بهرام بیضایی و...
نبود . کارگردانان جوان و اینده دار بودن و جشنواره.
توقع شما از دیدن فیلم ها و نام کارگردانان خوب بودن و یا بد بودن جشنواره رو مشخص می کنه . تماشگران وقتی می خواهند فیلمی رو برای تماشا در روزهای ابتدایی جشنواره انتخاب کنند قطعا سراغ اسمهای شناخته شده و بزرگ که پشت یک فیلم هستند می رن. وقتی فیلمی از مهرجویی در جشنواره اکران می شه تماشاگر بدون انکه بدانه فیلم چطوره حاظره سات ها صف بایسته و با توقع و انتظار فراوان وارد سینما بشه تا یک فیلم خوب و سطح بالا رو ببینه چون مهرجویی ساخته. و وقتی با این همه سختی و صف و ایستادن و البته توقع بالا وارد سینما می شه احتمالا ناراضی از سینما بیرون می ره. 
این توقع شماست که باعث می شه از فیلمی لذت ببرید یا نه. به طور مثال وقتی به دیدن فیلم دهلیز می رفتم با توجه به این که بهروز شعیبی اولین کار بلند و جدی سینمایی اش است و البته موضوعی تکراری هم برای قصه فیلم انتخاب کرده توقع دیدن فیلم خوبی نداشتم و اگر فیلم متوسط هم می بود راضی از سینما خارج می شدم ولی وقتی که فیلم تمام شد فیلم خیلی بالاتر از سطح انتظار من بود بازی ها قاب بندی دوربین هر چند که فیلم نامه قصه در بعضی جاها دچار مشکل می شد ولی در نهایت تونست تا پایان من و به عنوان تماشاگر همراه کنه. 
در مورد فیلم استرداد هم همین حس رو داشتم.علی غفاری کارگردان نام آشنایی نبود و وقتی که برای دیدن فیلم وارد سالن می شدم انتظار دیدن یک فیلم سفارشی بدون روح رو داشتم ولی...
فیلم استرداد ( جدا از این که داستانش چند درصد واقعی هست یا نه ) به لحاظ استاندارهای سینمایی در حد بسیار بالایی قرار داره . فیلمنامه فیلم تماشاگر رو با هیجان تا پایان به دنبال خودش میکشه . فیلم برداری عالی محمود کلاری حرفی برای گفتن باقی نمی گذاره موسیقی ستار اورکی کاملا بروی فیلم نشسته و طراحی صحنه و لباس ایرج رامین فر عالی است. حمید فرخ نژاد که برای این فیلم جایزه گرفت بازی متوسطی از خودش ارائه کرد و فکر می کنم اگر خودش می خواست از بین نقش هاش به یکی از انها جایزه بده اون ؛ این نقش نبود. فیلم استرداد ثابت کرد که در این سینمای لاغر و نحیف که فیلم های بد و ضعیف خیلی بیشتر از فیلم های خوب ساخته می شوند . می شود فیلم استاندارد ساخت .
اما یکی دیگر از فیلمهایی که بسیار من رو شگفت زده کرد فیلمی بود با نام روز روشن که خیلی فراتر از چیزی بود که انتطارش رو داشتم و از دیدن ان لذت بردم. این فیلم که هزینه چند میلیاردی دیگر فیلم ها رو نداشت با یه قصه جمع و جور و البته بازی های درخشان دو بازیگر اول خودش یه فیلم قصه گو و ساده رو به تماشاگر ارائه می کنه و تماشاگر با این ه بازم با موضوع تکراری طرفه با نوع روایت خوب تا پایان فیلم همراهش می مونه.
در کل جشنواره امسال جشنواره متوسطی بود که به جز چند مورد بیشتر فیلم ها در حد متوسطی قرار داشتن و اگر انتظار خودمون رو پایین بیاریم ! بتونیم از این جشنواره لذت ببیریم.
این چند خط  رو در جواب سوال دوست عزیزم در مورد جشنواره نوشتم و اصلا قصد نوشتن نقد رو نداشتم و صرفا مشاهدات خودم رو به عنوان یه تماشاگر یادداشت کردم.
یا علی



نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 2 اسفند 1391 توسط مشاور | سخن تو ... ()
سلام.

" هر چی به دهه نزدیک می شدم خواب هام اشفته تر می شد. و همش هم همون خواب ها رو می دیدم. 
روز چهارم محرم بود که دیگه دوام نیاوردم. رفتم پیش یکی از دوستام در مورد خواب هام باهاش صحبت کردم . تو فکر فرو رفت بعد ازم پرسید اخیرا چه کارهایی انجان دادی ؟ 

دیشب همه به سوی کربلا حرکت کردن ولی من نرفتم . هنوز کاملا مطمئن نشده بودم که قیام حسین درست باشد. همسرم خیلی اصرار می کرد که به سوی حسین بشتابم ولی نمی توانستم.
محرم رسید . خیالم راحت شد. عرب در محرم الحرام نمی جنگد.
سپاه ابن زیاد به سمت کربلا حرکت کرده راه را بر حسین بسته باید تصمیم خود را بگیرم به نظر جنگی در راه است.

بعد از صحبت با دوستم حالم اشفته تر شد . برگشتم اداره و فرستادم به دنبال اون کارمندی که اخراح کرده بودم ولی خونه اش رو عوض کرده بود و نتونستن اون رو پیدا کنند.
یکی از بچه های حراست که اعتماد زیادی بهش داشتم مامور کردم در مورد قصه رشوه و فیلم تحقیق کند بینند که اصل ماجرا چی بود.

دلم طاقت نیاورد و به سمت کربلا حرکت کردم شبانه و به سمت خیام حسین رفتم . 
حضرت با آغوش باز مرا پذیرفتن انقدر گرم و صمیم که خود نیز باور نمی کردم.

فیلمی رو که می دیدم باورم نمی شد. نسخه کاملی از فیلمی بود که برای گرفتن رشوه ان کارمن بود رو دوستم پیدا کرده بود. اون فیلم پاپوشی بود برای کارمند که از شرکت اخراج بشن. من ساده لوح هم بدون تحقیق اون بدبخت رو ...
حالا معنی اون خواب ها رو می فهمیدم . باید پیداش می کردم باید حلالیت می گرفتم.


نوشته شده در تاریخ یکشنبه 8 بهمن 1391 توسط مشاور | سخن تو ... ()
سلام.
این لینک ها رو هم آقای امراللهی زحمت کشیدن که یکی کلیپ دوره است و دیگری هم عکس کودکی خودتون .
امیدوارم از دیدنشون لذت ببرید.

 

فعلا .




نوشته شده در تاریخ سه شنبه 5 دی 1391 توسط مشاور | نظرات ()
سلام.
این مطلب رو آقای امراللهی دو روز پیش فرستاد که اینجا قرار بدم منتها به دلیل مشکلات فنی نتونستم به موقع بروی وبلاگ قرار دهم از همین تریبون از ایشون عذر خواهی می کنم.

     رسم است که در انتهای هر مراسم یا نوشته­ای از کسانی که برایش زحمت کشیده­اند تشکر شود. اما من میخواهم در ابتدای این نوشته تشکر کنم. تشکر کنم از بچه­هایی که بدون هیچ چشم­داشتی زحمات زیادی برای جشن کشیدند و حتی تعدادی­شان عملاً نتوانستند خود جشن را درک کنند، چون در هنگام برگزاری جشن مشغول تمام کردن کارهایشان بودند.

علی ابراهیمی - کیارش آرین - فربد اسماعیلی - محمدرضا اصولی - کسری افچنگی - امین امیرچقماقی - امیرحسین امیری - محمدحسین امیری - پارسا بلالایی - علی بهجتی - مهدی پورچریکی - شروین حسین­نژاد - بهزاد حق­گو - محمد حومنی - آریا خاوری - جواد دهاقین - کاظم دهاقین - علی سلیمانی - محمد شمس - عطاء الله شهبندی - صدرا صراف - علیرضا طیبی - علی عباسی - علیرضا فرزاد - محمدمهدی گرجی - حمیدرضا مشکین - علی ملک­محمدی - نیما موحدپور- محمود مینوئیان - فربد نادرپور - سپند یدالهی­فر

     اسامی بالا را به ترتیب حروف الفبا نوشتم (و دلیل بر زحمت بیشتر افراد ابتدای فهرست نیست. برای مثال علیرضا فرزاد از اکثر کسانی که نامشان قبل از او آمده زحمت بیشتری کشید) و امیدوارم کسی را از قلم نینداخته باشم. به هر حال جشنی که برگزار شد (با همه نواقص و مشکلات) حاصل زحمات این بزرگواران بود که تمام تلاش­شان را کردند تا خاطره خوشی برای دوستان و هم کلاسی­هایشان ایجاد کنند. و همچنین عذرخواهی می­کنم از ایشان به خاطر بداخلاقی­ها و رفتارها و صحبت­های تندم، و به خاطر اینکه در جشن فرصتی برای تشکر از زحماتشان پیش نیامد (که بسیار دوست داشتم همانجا ازشان تشکر کنم).

***

     «تو که این همه جشن فارغ التحصیلی برگزار کردی. این رو هم برگزار کن.» این حرف آقای قلی­زاده به من در اواسط تابستان (به دلیل اینکه خودشان فرصت پیگیری کارهای جشن را نداشتند) باعث شد من بمانم و دوره 27 و جشن فارغ التحصیلی­شان. جشنی که از چند ماه قبل گفته بودم در آن شرکت نمی­کنم. البته این حرف آقای قلی­زاده شروع کارهای من برای جشن نبود. بلکه صرفاً شروع درگیری ذهنی من بود. بخشی از کارها که شروع شده بود و قسمت­های اصلی حدود یک ماه بعد شروع شد. در این حدود یک ماه صرفاً لابه­لای کارهایم به جشن هم فکر می­کردم. البته نه چندان زیاد. تا اینکه روز 14 شهریور جلسه­ای گذاشتیم و آقای قلی­زاده و تعدادی از بچه­های دوره 27 آمدند و در مورد جشن صحبت کردیم و زمان بندی و تقسیم وظایفی کردیم و کار جشن رسماً شروع شد. قرار شد جشن را روز 14 یا 21 مهر برگزار کنیم که بعد از صحبت با آقای نصرت­زاده روز 21 مهر انتخاب شد.

     اما در آن جلسه کذا چه گذشت؟ یکی از محورهای صحبت درباره موسیقی بود. موسیقی­ای که قرار بود گروهی از بچه­ها در جشن بنوازند. بهزاد حق­گو که به عنوان مسئول گروه موسیقی و هماهنگ کننده آن­ها قبل از تابستان انتخاب شده بود که اصلاً به جلسه نیامد. عطاء الله هم که پیگیر کار موسیقی بود و در عمل تبدیل به مسئول بخش موسیقی شده بود پنج دقیقه بعد از شروع جلسه به من پیامک زد که «آقا من امروز نمی­تونم بیام، تو رو خدا جلسه رو بندازید فردا که من هم باشم.» و مدام هم پیامک می­فرستاد و تماس می­گرفت که «چی شد؟ جلسه رو میندازین فردا یا نه؟» و این در حالی بود که جلسه شروع شده بود و من مشغول صحبت بودم و نمی­توانستم پاسخش را بدهم. وی ناچار بعد از مدتی که من نه پاسخ تماس­هایش را دادم و نه پاسخ پیامک­هایش را، با یکی از بچه­های حاضر در جلسه تماس گرفت و وقتی شنید که جلسه تا چه ساعتی ادامه خواهد داشت گفت «پس من خودمو می­رسونم». وقتی ایشان تشریف آوردند و در مورد موسیقی صحبت کردیم کاشف به عمل آمد که وی برای 45 دقیقه موسیقی کلاسیک غربی برنامه­ریزی کرده و وقتی شنید که «کنسرت که نیست، چه خبره 45 دقیقه؟ یه ربع بسه» به شدت برآشفت که «یه ربع؟ همه­­ش یه ربع؟ تو یه ربع چه کار میشه کرد؟» تازه شانس آوردیم همان اول نگفتیم که موسیقی سنتی برایمان نسبت به موسیقی کلاسیک غربی ارجح است. در نهایت با کلی بحث توانستیم ایشان را راضی کنیم که 15 دقیقه موسیقی سنتی داشته باشیم و 15 دقیقه موسیقی کلاسیک غربی. و البته مسئول هماهنگی موسیقی سنتی پارسا بلالایی شد.

     یکی دیگر از محورهای صحبت در جلسه نشریه بود که وضع مشخصی نداشت و تقریباً کارش هنوز شروع نشده بود. در موردش صحبت­هایی شد و تصمیماتی گرفته شد. موضوع دیگری که مورد بحث قرار گرفت ساخت کلیپ بود که چند نفر از بچه­ها مسئولش بودند. من تصور می­کردم طبق روال هر ساله ساخت کلیپ «آنچه گذشت» (کلیپ اصلی جشن که بین 40 دقیقه تا یک ساعت از جشن را به خود اختصاص می­دهد) با یکی از معلمین (یعنی خودم) است و منظور آن دانش­آموزان از کلیپ و ساخت آن، کلیپ­های کوچکی به عنوان میان برنامه است. برای همین صحبت خاصی در موردش نکردم و منتظر شدم تا نتیجه کارشان را ببینم. اما دو روز قبل از جشن (در حالی که نزدیک دو هفته بود کار ساخت کلیپ را آغاز کرده بودم) متوجه شدم که آنها در این مدت منتظر بودند تا من مجموعه عکس­های سه سالشان را تقدیمشان کنم تا با استفاده از آن کلیپی را آماده کنند. نمی­دانم تصور من در مورد اینکه آنها می­خواهند میان برنامه بسازند اشتباه­تر بود یا تصور آنان در مورد اینکه من می­توانم آن همه عکس را (تازه به جز فیلم­ها) آماده کنم و تحویلشان بدهم و خودشان هم در مدت دو روز از بینشان تصاویری را انتخاب کنند و کلیپ را بسازند. به هر حال خدا را شکر با صحبت کوتاهی مسئول ساخت کلیپ (نیما موحدپور) متوجه قضیه شد و بی­خیال شد. اما شب قبل از جشن ایمان آهنگر پیامکی با این مضمون فرستاد که «آقا من می­خوام یه کلیپ بسازم، لطفاً عکس­ها رو بهم بدین» و من هر چه فکر کردم که به فرض من الآن همه عکس­ها را آماده داشته باشم، اولاً چگونه به وی تحویل بدهم (حجم عکس­ها بیش از 100 گیگابایت است) و به فرض که تحویل دادم، وی چگونه می­خواهد تا فردا همه را بررسی کند (تعداد عکس­ها بیش از پنجاه هزار عدد است) و با استفاده از آنها کلیپ بسازد، پاسخی نیافتم. اما مشکل اصلی اینجا بود که هر چه این مطالب را برای وی توضیح می­دادم نمی­پذیرفت و مرغش یک پا داشت که «من می­خواهم کلیپ درست کنم».

     برگردیم به جلسه. بعد از طرح چند موضوع دیگر جلسه به انتها رسید و قرار شد هر کس کاری بکند. من هم هر چند روز یک بار از آن­ها جویا می­شدم که چه کردند و نکاتی را می­گفتم. تا اینکه رسیدیم به هفته سوم مهر ماه که قرار بود جشن در آخرین روزش برگزار شود. طبق معمول هر چه به جشن نزدیکتر می­شدیم کارها بیشتر می­شد. یکی از کارهایی که می­خواستیم در هفته آخر انجام دهیم آماده کردن کارت­های دعوت دانش­آموزان و خانواده­هایشان بود. کارت­هایی که با ایده­های آقایان نسیمی و روستائیان بسیار زیبا و عالی شدند (به صورت یک آدمک که کلاه فارغ التحصیلی بر سر دارد). در نهایت کارت­ها را تا ساعت 13 روز دوشنبه آماده کردم و به دبیرستان بردم تا توزیع شود. همکاران­مان در دبیرستان اگر چه صلاح نمی­دانستند که کارت­ها را پخش کنند اما نهایتاً با صحبت­هایی که بین آقای نصرت­زاده و آقای رضوی به صورت تلفنی رد و بدل شد قرار شد همکاری کنند و کارت­ها را روز بعد به بچه­ها بدهند. روز بعد حدود ساعت 15 بود که امین امیرچقماقی برای کارهای جشن پیش من آمد و همینطور که در مورد کارها صحبت می­کردیم در مورد اینکه آیا امروز کارت­ها را تحویلشان دادند یا نه پرسیدم که جواب داد «آره، یه پاکتی دادن». این را که شنیدم با تعجب پرسیدم «پاکت دادن؟ کو؟ بیار ببینم» و وقتی دیدم آن کارت قشنگ تبدیل به تکه کاغذی در پاکتی شده خونم به جوش آمد و پاکت را بردم به آقای نصرت­زاده نشان دادم و گفتم «دبیرستان از کارت دعوت ما کپی گرفته، گذاشته توی پاکت و به بچه­ها داده» و منتظر بودم که ایشان هم عصبانی شوند و با آقای رضوی تماس بگیرند و مراتب ناراحتی ما را به وی منتقل کنند. اما ایشان من را هم آرام کردند و گفتند «هدف اطلاع رسانی بود که انجام شد. حالا اینا رو توی جشن بدین به بچه­ها، بگین اصلش این بوده». البته برایم بسیار سخت بود که آرام شوم و بی­خیال موضوع، ولی چاره دیگری نداشتم.

     تا روز چهارشنبه چند نفر از بچه­ها پیامک فرستادند که اگر احتیاج به کمک هست قبل از جشن به مدرسه بیایند. من هم تقریباً جواب هیچ کدام را ندادم. تا اینکه چهارشنبه شب با تعدادی از بچه­ها که فهرستشان را از چند روز قبل آماده کرده بودم تماس گرفتم و گفتم اگر کاری ندارند و مشکلی نیست با اجازه خانواده از پنجشنبه بعد از ظهر به مدرسه بیایند و در آماده سازی مقدمات جشن کمک کنند. اینگونه بود که گروهی از بچه­ها پنجشنبه ظهر آمدند و به دو گروه تقسیم شدند. گروهی کار بر روی نشریه را انجام می­دادند و گروهی کارهای دیگری مانند خرید وسایل مورد نیاز و آوردن صندلی از اقصی نقاط مدرسه به سالن ورزش. البته آقای قلی­زاده هم از پنجشنبه ظهر به جمع ما پیوستند. تا شب نیز به تدریج چند نفر دیگر به جمع بچه­ها اضافه شدند. جواد و کاظم که اوایل شب خود را به مدرسه رساندند با دوچرخه آمده بودند. این بود که دور زدن با دوچرخه­های این دو بزرگوار تبدیل به برنامه ثابت آن شب شد و هر وقت گذر من به حیاط می­افتاد دو نفر را می­دیدم که سوار بر دوچرخه هستند و عده­ای که منتظرند تا نوبتشان شود.

     من خوش خیال می­خواستم بچه­ها را بفرستم به دنبال کارها و خودم مشغول ادامه کار ساخت کلیپ شوم و تا شب تکمیلش کنم. اما زهی خیال باطل، چون مدام درگیر کارهای بچه­ها بودم و تقریباً تا آخر شب نتوانستم کار خاصی برای کلیپ انجام دهم. فکر کنم حدود ساعت 1 بود که تعدادی از بچه­ها برای استراحت به نمازخانه رفتند و من توانستم اندکی به کار بر روی کلیپ بپردازم. اما قبل از اینکه گرم کار شوم مجبور شدم برای گرفتن یک بنر بلااستفاده (جهت نصب در ورودی سالن جدید تا وضعیت آنجا که درگیر بنّایی بود دیده نشود) به سراغ یکی از دوستانم بروم. وقتی به بچه­ها گفتم که من می­روم و تا 20 دقیقه دیگر برمی­گردم، سه نفر از آنها (علی ابراهیمی و محمدمهدی گرجی و کاظم) نیز ابراز تمایل کردند که با من بیایند، و اصلاً به من اجازه ندادند که چیزی بگویم. رفتند و آماده شدند و زودتر از من دم ماشین منتظر بودند. دیوار من هم که از همه کوتاه­تر است. چاره­ای نداشتم جز پذیرفتم نظر آنان. بیچاره دوستم در آن موقع شب (حدود ساعت 2) با دیدن آن سه نوجوان سرحال و پرشور جا خورد و برای من از درگاه احدیت صبر و حوصله مسئلت نمود. موقع برگشتن به مدرسه بچه­ها گیر داده بودند که چیزی بخوریم، که خدا را شکر تمام مغازه­ها تعطیل بودند. وقتی به دم در مدرسه رسیدیم با یکی از بچه­ها که در مدرسه بود تماس گرفتم تا در را برایمان باز کند. تا وی بخواهد به دم در بیاید و آن را باز کند بچه­ها من را از ماشین بیرون انداختند و علی ابراهیمی پشت فرمان نشست تا فقط ماشین را به درون مدرسه برده و پارک کند. اما با ورود به مدرسه و اضافه شدن بچه­هایی که درون مدرسه بودند به سرنشینان خودرو، تازه ماشین بازی شروع شد و ماشین بدبخت من نقش دوچرخه­ها را بر عهده گرفت. من که بعد از چند دقیقه تماشای دور زدن بچه­ها در حیاط مدرسه برای ادامه کار بر روی کلیپ به درون ساختمان رفتم، اما تا مدت زیادی صدای ماشین در مدرسه پیچیده بود و هرچه من می­گفتم «اینقدر گاز ندهید، آقای نسیمی خواب است» فایده نداشت. تا اینکه بعد از مدت قابل توجهی بچه­ها دست از سر آن خودروی فلک زده برداشتند و به داخل ساختمان آمدند (البته فکر کنم بنزینش تمام شد). خودشان تعریف کردند که تمامشان خودرو را تست کرده­اند و حتی بعضی­هایشان با آن رانندگی یاد گرفته­اند. خلاصه فکر کنم حدود ساعت 4 بود که ما هم به نمازخانه رفتیم تا استراحت کنیم.

     جمعه صبح با ورود کارگرانی که کار بنّایی در سالن ورزش جدید را انجام می­دادند من نیز از خواب برخواستم. تعدادی از بچه­ها هم که بیشتر از اعضای گروه موسیقی بودند به مدرسه آمدند. کار باز هم شروع شد. البته این بار همراه با شمارش معکوس تا آغاز جشن. بچه­های گروه موسیقی در سالن اجتماعات و چند تا از کلاس­ها مشغول تمرین بودند. گروهی مشغول به انتها رساندن کار نشریه بودند. گروهی لوح­های تقدیر معلمان را آماده می­کردند (لوح­های دانش­آموزان نیمه­های شب آماده شده بود). گروهی نیز سالن ورزش را آماده می­کردند. من هم همچنان بر روی کلیپ کار می­کردم. آقای قلی­زاده هم که شب برای استراحت به منزل رفته بودند برگشته بودند و بچه­ها را کمک و راهنمایی می­کردند. مجریان مراسم هم آمده بودند و سعی می­کردند خودشان را آماده کنند و با هم هماهنگ شوند. البته با کمک آقای قلی­زاده. چون بچه­ها شب قبل صندلی­ها را از نقاط مختلف مدرسه به سالن آورده بودند در مدت کمی توانستند آن­ها را بچینند و مشغول آماده کردن سن با استفاده از نیمکت­های غذاخوری شدند. وقتی سن تقریباً تکمیل شده بود من به سالن رفتم و با دیدن آن گفتم «چرا اینجوری چیدید؟ باید نیمکت­ها رو بچرخونید.» و این باعث شد که بچه­ها سن را از اول درست کنند. دقایقی بعد باز هم به سالن رفتم و دیدم سن جایی که باید باشد نیست. باز هم بچه­ها سن را از اول درست کردند. دفعه بعد که به سالن رفتم از چینش چیزهایی مثل پرچم و تریبون که روی سن بودند ایراد گرفتم و بچه­ها باز هم سن را تغییر دادند. درست یادم نیست که باز هم آن­ها را مجبور به تغییر سن کردم یا نه ولی به یاد دارم که هر بار با روی خوش می­پذیرفتند و از انجام چند باره کار شکایتی نمی­کردند. البته الآن که فکر می­کنم می­بینیم تغییرات سن و زحماتی که برای آن به بچه­ها دادم به این دلیل بود که از ابتدا برایشان توضیح نداده بودم که قرار است دکور سالن چگونه باشد. وقتی بالاخره سن آن جوری شد که من می­خواستم تازه بهشان گفتم که بروید و دو نیمکت از یک کلاس بیاورید و اینجا قرار دهید و از فلان جای مدرسه هم یک تخته بیاورید. تازه بعد از آوردن این­ها باز هم من چند بار تغییراتی در چینش­شان دادم. در نهایت نزدیک ظهر بود که سالن آماده شده بود. فقط مانده بود سیستم صوتی که طبق هماهنگی قرار بود دو ساعت قبل از مراسم بیاورند و نصب کنند.

     مهدی پورچریکی که از شب قبل داشت جلد نشریه را طراحی می­کرد بعد از کلی تغییرات و مشورت گرفتن از آقایان قلی­زاده و نسیمی بالاخره کارش را تمام کرد. فکر کنم ظهر گذشته بود که بچه­ها فایل جلد نشریه و نمودار (یا گراف) دوستی­ها را به من دادند تا پرینت رنگی بگیرم. من هم چند تصویر از آرشیوم انتخاب کردم و همراه با پارسا بلالایی برای پرینت­شان به حوالی میدان انقلاب رفتیم. کار را به جایی سپردم و گفتم ابتدا تصاویر را پرینت بگیرد (چون می­خواستم قبل از شروع مراسم بر روی دیوارهای سالن نصب شوند) و سپس جلد و نمودار مربوط به نشریه را پرینت بگیرد و تکثیر کند. قرار شد حدود نیم ساعت بعد بروم و تصاویر پرینت شده را تحویل بگیرم. در مسیر بازگشت به مدرسه هم به ترافیک خوردیم و هم پدر یکی از بچه­ها تماس گرفت که به خاطر صحبت با تلفن همراه جریمه شدم. این­ها باعث شد که وقتی به مدرسه رسیدم به پارسا بگویم «بیا بریم پرینت­ها رو بگیریم و بیایم.» چون تقریباً بیست دقیقه گذشته بود. برای همین دور زدیم و برگشتیم و تصاویر پرینت شده را تحویل گرفتیم. در این بین آقای قنبری با من تماس گرفتند و در مورد سیستم صوتی سالن سؤال کردند و اینجا بود که من متوجه شدم هنوز سیستم صوتی نصب نشده. با شخص مربوطه تماس گرفتم و ایشان هم گفتند «اون بابایی که قرار بود سیستم بیاره و نصب کنه هنوز نیومده. الآن بهش زنگ می­زنم».

     وقتی به مدرسه برگشتم اکثر بچه­ها آمده بودند و حیاط شلوغ بود. اولیاء هم در سالن بودند و قرار بود یک ساعت قبل از شروع جشن جلسه­ای برای آن­ها برگزار شود که نمی­دانم بدون سیستم صوتی چه بر سر آن جلسه آمد. من تصاویر پرینت شده را به چند نفر از بچه­ها دادم و گفتم روی دیوارهای سالن بچسبانند. خودم هم سری به اتاق تکثیر زدم که در آن بچه­ها مشغول تکثیر صفحات نشریه بودند. تقریباً نیم ساعت قبل از شروع جشن آقای دیارکجوری هم رسیدند که دیرکردنشان نگرانم کرده بود. چون قرار بود اسامی بچه­ها را بر روی تخته روی سن بنویسند. ایشان هم تا رسیدند مشغول شدند. من هم باز به سراغ کلیپ رفتم. البته تمام قسمت­هایش آماده بود و فقط مانده بود صداگذاری و سر هم کردنشان. به آقای قلی­زاده هم گفتم که جشن را شروع کنند. برنامه­ام از قبل این بود که همه کارها را تا یک ساعت قبل از شروع جشن تمام کنم و به منزل برگردم. اما طول کشیدن کارها و روی هوا رفتن خیلی از قسمت­های جشن در نبود من و صحبت­هایی که آقای دیارکجوری با من کردند باعث شد بمانم (البته حرف­های پرهام هم بی تأثیر نبود).

     جشن شروع شده بود در حالی که سیستم صوتی تازه رسیده بود و نصب شده بود و صدایش هم به شدت بد بود. من هم مشغول اتمام کلیپ و آماده کردن تصاویر بچگی بچه­ها بودم. چند نفر از بچه­ها هم در اتاق تکثیر مشغول تکثیر و آماده سازی نشریه. درست نمی­دانم در نیمه اول جشن چه گذشت. اما در اولیل نیمه دوم (در اواسط بخش دوم ترین­ها) کلیپ و تصاویر بچگی آماده شدند و من در انتهای سالن نشستم و برنامه را تماشا می­کردم. در وقت پذیرایی پارسا بلالایی پیش من آمد و پرسید که در بین ترین­ها هست یا نه. می­خواست ببیند لازم است در سالن باشد یا می­تواند به اتاق تکثیر برگردد و به کارش ادامه دهد. من ابتدا طفره رفتم ولی در نهایت به امید تمام شدن بحث و اصرارش گفتم که به عنوان مهربان­ترین دانش­آموز انتخاب شده. اما بحث جدیدی شروع شد مبنی بر اینکه «نه، من قبول ندارم. من مهربان­ترین نیستم. نمی­رم روی سن. بگید اسم منو نخونن.» خلاصه به زور و با تشر اینکه «یعنی چی؟ چرا مسخره بازی در میاری؟ خب بچه­ها انتخابت کردن دیگه. من هم باهاشون موافقم.» بحث با پارسا را تمام کردم.

     بقیه­اش را هم که دیدید. لوح بچه­ها با نمایش تصاویر بچگی اهداء شد و آقای قلی­زاده اندکی صحبت کردند و کلیپ پخش شد که به خاطر صدای افتضاح سالن شهید شد و خیلی از قسمت­ها که باید صدای صحبت­ها واضح شنیده می­شد عملاً نابود شد و ارزش و قشنگی کلیپ به شدت افت کرد. البته تعدادی از بچه­ها درهنگام پخش کلیپ هم در اتاق تکثیر مشغول آماده کردن نشریه بودند.

    بعد از اتمام مراسم داشتم فکر می­کردم چه کارهایی قرار بود بکنم که نشد. برای مثال قرار بود جمعه صبح به بازار گل بروم و حدود 150 شاخه گل بگیرم تا در ابتدای مراسم به هر دانش­آموز یک شاخه گل اهداء شود، که جمعه صبح به خاطر کارهایی که داشتم فراموش کردم. قرار بود قبل از شروع رسمی مراسم (هنگامی که بچه­ها و اولیاء وارد سالن می­شوند و می­نشینند) موسیقی آرامی پخش شود و در انتهای مراسم هم (هنگام ترک سالن توسط مهمانان) آهنگ سلام آخر پخش شود که به دلیل دیر رسیدن سیستم صوتی و بد بودن صدا از خیرش گذشتم. می­خواستم مقدمه خوبی برای آغاز کلیپ آماده کنم که آن هم فرصت نشد انجام شود. و خیلی چیزهای دیگر. در کل می­خواستم بهترین جشن فارغ التحصیلی چند سال اخیر مدرسه باشد، که به خاطر مشکلات بسیار (و در صدر همه­شان مشکل صدای سالن) خیلی با چیزی که در ذهن داشتم فاصله داشت. "

یک بار دیگه از زحمت ایشون تشکر می کنم .

یا علی 



نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 23 آذر 1391 توسط مشاور | سخن تو ... ()
سلام.

... حاج آقا دارید اشتباه می کنید. من این کار رو نکردم. چرا حرف من رو باور نمی کنید.؟
چند وقتی بود که دنبال یکی از کارمندهای شعبه دیگه امون بودم خیلی نامه نگاری کردم و زنگ زدم تا تونستم انتقالیش رو بگیرم و بیارمش پیش خودم 
و شد یکی از معاونین من . 
ولی بعد از مدتی زمزمه هایی از دور و اطرافم شنیدم که این کارمند جدید رشوه می گیره
من باور نکردم چون اعتماد داشتم به انتخابم. ولی صحبت ها زیاد شد. تا این که فیلمی به دست من رسید از رشوه گرفتم این کارمندم من خیلی عصبی شدم 
باور نمی کردم کسی که این همه به اون اعتماد داشتم . تازه ادعا بچه مسلمونی هم داره چرا این کار رو کرد ؟
اخراجش کردم راه دیگه ای برام باقی نمانده بود. 
خبری از هیات بچه گیام نبود ولی به جاش یه پارک ساخته شده بود. وسط پارک نشسته بودم . دو دل بودم آیا کاری که با اون کارمند کردم درست بود ؟
محرم هم نزدیک بود ...

...- پس با ما نمی آیی ؟ 
- نمی دانم . علی برای خلافت نجنگید در خانه نشست و بعد گفت مثل خاری در گلو ولی نجنگید. چرا حسین دست از خلافت نمی کشد ؟
- مگر اصلا حسین ادعای خلافت کرده ؟
- نکرده ؟ اگرنکرده پس چرا بیعت نمی کند چرا حج را نیمه کاره رها کرده ؟
- با کی بیعت کند ؟ یزید ؟ کسی که اسلام را به سخره گرفته ؟
- تو خود دیده ای که یزید این کارها رو انجام داده ؟
- تو چی خودت دیده ای که حسین به دنبال خلافت است.؟

... خوابهام اشفته شده همش خودم رو می بینیم که دارم می جنگم و پیروز می شم. جنگ وحشت ناکی است. در لابه لای جنگ دیدم  که اون کارمندی که اخراج کردم در سپاه روبرو است. 
احسام می کنم شک و دو دلی من در این خواب داره تعبیر می شه و از آنجایی که هم که من پیروز می شم معلومه که من بر حقم ولی پس چرا آرامش ندارم ؟

ادامه دارد...


نوشته شده در تاریخ جمعه 10 آذر 1391 توسط مشاور | سخن تو ... ()
سلام.

" من همیشه توی محرم یکی از فعالین هیات محله امون بودم  هر کاری از دستم بر می آید انجام میدم از میون داری توی سینه زنی تا ریختن چای و پذیرایی.
الانم که دیگه مدیر شدم سعی کردم توی اداره تحت مدیریتم محرم رو زنده کنم ...

... چه خواهی کرد با ما می آیی یا در این شهر نفرین شده می مانی ؟
نفرین شده ؟ چرا نفرین ؟
نمی دانی چه را ؟ کم این شهر و مردمانش بلا بر سر ما و اسلام اورده . ما خود او را خواستیم حالا ببین چه می کنیم ...

... چند وقتیه دچار خواب های عجیبی شدم . نمی دونم چرا با این که از بچه گی دم از حق زدم ولی ، ولی الان واقعا سختمه که انتخاب کنم حق لابلای باطل چنان پیچیده که باز کردن خیلی سخته بعضی وقت ها با خودم می گم که کاش توی صدر اسلام بودم کاش در زمان کربلا بودم اون موقع حق و باطل خیلی خوب از هم جدا بودن راحتر می شد انتخاب کرد ...

... نمی دانم . نمی دانم اگر با شما بیایم مرگم حتمی است . تازه مرگ برای چه؟
- مرگ برای چه ؟ برای راه خدا برای حق . این چه سوالی است. نکند رنگ زرد سکه ها چشمهایت رو زده.
- چه می گویی ؟ سکه چیست ؟ راه خدا . تو از کجا می دانی این راهی که می روی راه خداست؟ 
- این حرفها چیست تو نبودی که می گفتی علی در راه حق است. تو نبودی که می گفتی علی باید خلیفه شود.
- خوب چه ارتباطی به این معرکه دارد ؟ هنوز می گویم علی در راه حق بود چه ارتباطی به حسین دارد. حسین ادعای خلافت دارد....

... خواب ها دست از سرم برنمی دارن. هر چی بیشتر به محرم امسال نزدیک می شم بیشتر خواب بهم حرام شده. خواب عجیبی بود توی جنگی شرکت داشتم ولی جای تفنگ شمشیر دستم بود سوار اسب بودم نمی دونم اصلا کجا بود چی بود.
ولی صحنه عجیبی بود. توی این 30 سال همچین حالی نداشتم. دیروز برگشتم محله قدیمی که تجدید خاطره کنم دوستای قدیم و هیات بچه گی هام  رفتم ولی خبری از هیات نبود محله خیلی عوض شده بود. چند تا هیات بود ولی هیات ما خبری ازش نبود...

ادامه دارد...


نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 1 آذر 1391 توسط مشاور | سخن تو ... ()
سلام.

این دوتا کلمه رو ما مترادف با خیلی از اتفاقات شنیدیم. مشکلات اجتماعی ؟ یا مثلا مسائل جوانان. یا ...
اما ایا این دو تا کلمه فرقی با هم دارن یا فقط بازی با کلمات و هرجا که بیشتر به جمله امون بیاد ازش استفاده می شه.
نمی دونم چقدر یادتون می یاد ولی سر کلاس در موردش صحبت کردیم. 
حالا توی نظرات بنویسین که فرق می کنن یا نه البته با دلیل تا مطلب بعدی در موردش بیشتر بنویسم.
راستی جالبه برام که بچه یا بچه های دوره 26 از این وبلاگ دیدن می کنن. 


نوشته شده در تاریخ یکشنبه 21 آبان 1391 توسط مشاور | سخن تو ... ()
بسم الله

سلام عزیز

1- نشستم توی دفتر سایت مدرسه و دارم اینترانت آموزش و پرورش رو آزمایش می کنم. بعد از ظهر یه روز پاییزی. از جنس اون روزایی که زمان دانش آموزی توشون حس عجیبی داشتم. بعد از مدت ها تصمیم گرفتم تو وبلاگ بنویسم. امروز وقتی که آمار بازدید بالای 100 نفر در روز رو دیدم، تصمیم گرفتم توی وبلاگی بنویسم که حدود چهار سال پیش راهش انداختم؛ برای بچه هایی که امسال پیش دانشگاهی اند. این روز ها برای من تکراری شده، برای من که بارها آبان ماه بچه های اول دبیرستانی رو تجربه کردم. برای من که بارها بالا و پایین رفتن آدم ها توی مراحل مختلف زندگی رو دیدم. برای من که بارها و بارها تو این روزای پاییزی شندیم که فلانی اینطوری شده و بهمانی اونطوری...

2- «فرمانیه؛ اکازیون سال» اینو توی راهنمای همشهری آقای نامجویان که اینجا روی میزه نوشته. من عبارت رو تغییر می دم: «سال اول؛ سالِ اکازیون»
تو الان توی یکی از سال های مهم تحصیلت قرار داری. همونطور که بارها گفتم، همیشه مقطع بالاتر فرصت های بی نظیری رو در اختیار آدم ها می ذاره. بعضی ها فرصت ها رو محکم می چسبند و از چنگ اونایی که بی تفاوت ترند درشون میارند. بعضی ها قدر فرصت رو می فهمند، نه فقط می دونند. بعضی ها به اینکه فرصت ها تکرار ناشدنی اند ایمان دارند، به «والعصر»، به «ان الانسان لفی خسر»... و بعضی دیگه، کمی دیرتر این حقیقت رو می فهمند، و کمی بعدتر بهش ایمان می آرند...

3- تو؛ بالاخره نشستی با خودت فکر کنی که کجای دنیا ایستادی؟ فکر کردی که می خوای برای خودت چه کار کنی؟ برای بقیه؟ فکر کردی که کدوم راه نرفته در مقابلت قرار داره؟ ته این راهی که الان داری می ری چیه؟! ها؟ فکر کردی؟!
سال های پیش راجع به بعضی از مسائل مهم زندگی حرف زدیم. یادمه اون موقع خیلی حساس بودی و پیگیر که چه کارا میشه کرد. یادته؟! الان کجای کاری؟ چقدر بزرگ شدی؟ یادته می گفتی «آقا بشینیم صحبت کنیم؛ من دوست دارم یه کاری بکنم»؟ هنوز هم می خوای تغییر کنی؟ می خوای بزرگ بشی؟ یا راضی شدی که همین که هستی باشی...؟
میبینی که بعضی ها دور و برت، بزرگ شدن رو توی قد کشیدن و شاخ بازی در آوردن و معلمان رو دست انداختن و آهنگ گوش کردن و راجع به فلان موضوعات حرف زدن و این اسباب بازیا می بینن. تو که هنوز بزرگ نشدی؟ ها! شدی؟!
البته بعضی هم همون بچه های خوب گذشته اند. سرشون توی کتاب و دفترشونه و خوب درس می خونند. اینا می تونند امیدوار باشند که برای ورود به دانشگاه مشکل جدی ای ندارند؛ همین.
عده دیگه ای دارند خودشون رو به این در و اون دیوار می زنند. دارند سعی می کنند از توی پیله ای که دورشون هست بیان بیرون. سعی می کنند پوست کوچیک قبلی رو بیرون بندازند تا بزرگ تر بشند. حتی گاهی تلخی جدا شدن تلخ از بعضی ها رو به جون می خرند...
بعضی ها هم هنوز دارن دور خودشون می چرخند. نمی دونند دقیقا باید چه کار کنند. ان شاء الله عاقبت به خیر بشند.

4- مهم نیست که تو توی کدوم یکی از دسته های بالا جا میشی یا نمیشی. مهم اینکه از حالا به بعد می خوای چیکار کنی. تو همین حالا سرنوشت خودت رو می سازی. با تصمیمی که می گیری... یا نمی گیری.

خیلی حرفا تو دلم مونده که باید بهت بگم؛ ولی ... یا علی.


یکشنبه 7 آبان 1391



نوشته شده در تاریخ یکشنبه 7 آبان 1391 توسط محمّد آزین | سخن تو ... ()
سلام

این و کی یادشه ؟
جوابش چی می شه ؟

معمای منطقی

1-    وحید ، مجید و علی از کارمندان یک قطارند. یکی مهندس است و دیگری ترمزبان

و سومی آتشکار قطار. ما نمی دانیم کی چه کاره است. در این قطار سه سرنشین نیز به همین نام

ها سوارند که هر یک در شهرهایی متفاوت زندگی می کنند. از این اشخاص اطلاعات دیگری

هم در دسترس است.

2 - علی  سرنشین، در کرمان زندگی می کند.

3 - ترمزبان در مشهد زندگی می کند.

4 - مجید سرنشین، دیر زمانی است که همه معلومات جبری دوره دبیرستانی خود را فراموش

کرده است.

5 - سرنشینی که با ترمزبان همنام است در گرگان زندگی می کند.

6 - ترمزبان با یکی از سرنشین ها که در فیزیک و ریاضیات خبره است، به یک مسجد می روند.

7 - در بازی بیلیارد، وحید کارمند همیشه بر آتشکار پیروز می شود.

اکنون می خواهیم با در دست داشتن این اطلاعات مهندس قطار را پیدا کنیم.


نوشته شده در تاریخ سه شنبه 2 آبان 1391 توسط مشاور | سخن تو ... ()
(تعداد کل صفحات:17)      1   2   3   4   5   6   7   ...  

درباره وبلاگ
مرکز راهنمایی علامه حلی (1) - مشاوره تحصیلی ، رفتاری دانش آموزان و والدین
» پست الکترونیک
» تماس با مدیر
» RSS
» ATOM
موضوعات
مطالب اخیر
آرشیو مطالب
نویسندگان
پیوند ها
ابر برچسب ها
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : نفر
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

اردیبهشت 1391/post/archive/1391/26 /post/archive