جمعه اختتامیه 26 نمایشگاه علوم و فنون بود. نمایشگاه رو با همه سختی هاش و مشکلاتش و ... دوستش داشتم.
نمی دونم چرا نمایشگاه امسال رو از پارسال بیشتر دوست داشتم.
با اینکه آقای قنبری خیلی زحمت کشید و نمایشگاه منظمی رو برگزار کرد با نمایش فیلم و تئاتر و ...
ولی من نمایشگاه امسال رو بیشتر دوست داشتم با اینکه شکوه پارسال رو نداشت خیلی غریبانه شروع و غریبانه تر تموم شد ولی بیشتر دوستش داشتم.
عدد 26 هم جزو اون اعدادی شد که به یادم خواهد ماند در کنار عدد 27 .
نمایشگاه امسال برگزار نمی شد اگر شما ها کمک نمی کردید. واقعا من خیالم از قسمت هایی که به شما سپردم راحت بود . همه کارهایی که به عهده گرفتید به خوبی انجام دادی واقعا خسته نباشید .
الان دیگه خیالم راحته که توی دبیرستان می تونید موفق باشید .
توی نمایشگاه نشون دادید که خیلی خوب یادگرفیتد که روی پای خودتون بایستید.
خوب یادگرفتید که مسئولیت هایی که بر عهده گرفتید رو درست انجام بدید. توی این دو روزی که از نمایشگاه گذشته کمی دلم گرفته بود ولی ( این قسمت حذف شد ).
منظورم از این نوشته این نیست که اینها رو من به شما یاد دادم که من به تنهایی کاری انجام ندادم .
کمک ها و زحمات اقای ابوالقاسمی و آقای ازین و آقای گتمریان و آقای زارعی و تمامی معلم هایی که توی این سه سال برای شما زحمت کشیدن و البته خودتون بوده.
الان خوشحالم و البته آرامش دارم و البته امیدوارم بعد از اینکه رفتید دبیرستان و من دیگه مشاور شما نبودم حداقل به عنوان یه دوست باشم.
سعی می کنم در ایام امتحانات این جا سوت و کور نشه.
فعلا
ببین لحظه لحظم کنارت خوشه
همین عادت با تو بودن یه روز
اگه بی تو باشم منو میکشه
یه وقتایی انقدر حالم بده
که میپرسم از هر کسی حالتو
یه روزایی حس میکنم پشت من
من عادت ندارم از فیلمی اینجا تعریف کنم یا تبلیغ کنم.
ولی جنگ یه داستان دیگه است . سینمای دفاع مقدس یه وظیفه دیگه است.
منهم سن و سال شما که بودم البته یکم بزرگتر جنگ رو با فیلم های زیادی شناختم.
مهاجر ، برج مینو ، سجاده آتش ، دیده بان و ...
اما هیچ وقت تعریف درستی از جنگ نداشتم تا که این دیالوگ رو شنیدم :
" می دونم بد موقعی برای قصه شنیدنه، ولی من، می خوام براتون یه قصه بگم، وقت زیادی ازتون نمی گیرم...؛
یكی بود یكی نبود، یه شهری بود خوش قد و بالا، آدمایی داشت محكم و قرص؛ ایام، ایام جشن بود؛ جشن غیرت، همه تو اوج شادی بودن که یهو یه غول به این شهر حمله کرد. اون غول، غول گشنه ای بود که می خواست کلی ازین شهرو ببلعه ،همه نگران شدن، حرف افتاد با این غول چیکار کنیم؛ ما خمار جشنیم، بهتره سخت نگیریم... اما پیر مراد جمع گفت: باید تازه نفسا برن به جنگ، قرعه به نام جوونا افتاد، جوونایی که دوره کُرکُریشون بود رفتن به جنگ غول... غول، غول عجیبی بود؛ یه پاشو می زدی، دو تا پا اضافه می کرد؛ دستاشو قطع می كردی، چندتا سر اضافه می شد، خلاصه چه دردسر، بالاخره دست و پای آقا غوله رو قطع کردن و خسته و زخمی برگشتن به شهرشون که دیدن پیرشون سفر کرده... یكی از پیر جوونای زخم چشیده جاشو گرفته، اما یه اتفاق افتاده بـود؛ بعضیا، این جوونا رو یه طوری نگاشون می کردن که انگار، غریـبه می بینن، شایدم حق داشتن؛ آخه این جوونا، مدت ها دور ازین شهر با غول جنگیده بودن، جنگیدن با غول، آدابی داشت که اونا بهش خو کرده بودن؛ دست و پنجه نرم کردن با غول، زلالشون کرده بود؛ شده بودن عینهو اصحاب کهف، دیگه پولشون قیمت نداشت… اونایی که تونستن، خزیدن تو غار دلشون و اونایی که نتونستن، مجبور به معامله شدن...
من شما رو نمی شناسم، اما اگه مثل ما فارسی حرف می زنین، پس معنی این غیرتو می فهمین؛ این غیرت داره خشک می شه،شاهرگ این غیرت... کمک کنید نذاریم این اتفاق بیفته… من برای صبرتون یه یا علی می خوام، همین! "
آژانس شیشه ای که به نظر یکیاز بهترین فیلمهایی که من تو زندگیم دیدم.
من روی صندلی سینما تکیه دادم و طبق برنامه قرار بود فیلم روزهای زندگی اکران بشه. سالن خلوت بود
من هم منتظر بودم که یه فیلم خسته کننده دیگه رو ببینم ولی ...
وقتی فیلم تموم شد توی شوک بودم. بعد از آژانس توی این چندسال اخیر فیلم دفاع مقدس به این خوبی ندیده بودم.
مخصوصا تیتراژ آغاز فیلم که بازی بی نظیری با نور و سایه بود که آخر فیلم می فهمی که چی بود.
توصیه می کنم که اگر به سینمای دفاع مقدس علاقه دارید این فیلم رو ببینید ولی دو نکته :
1- اگر تحمل صحنه های خشن و خون رو ندارید به دیدن این فیلم نرید.
2- فیلم قطعا ایراداتی داره ولی ارزش دیدن رو داره بعدا نگی که نگفتم ایراد داره. ولی دیدنش ارزش داره.
این قسمت آخر داستانه .
این وبلاگ برای دوره 27 داره نفس های آخرش رو می کشه.
یکی که فکر می کنم خیلی عجله داره نوشته که داستانی که طولانی بشه ارزش شروع شدن نداره.
من با این حرف موافق نیستم . ولی دیگه روی وبلاگ داستان قرار نمی دم.
"...چشمام سیاهی رفت و روی زمین افتادم.
سر درد عجیبی داشتم. چشمام رو باز کردم نور زیادی خورد تو چشمام . احساس خیسی هم زیر سرم داشتم.
یواش یواش تونستم اطرافم رو ببینم مردم دورم جمع شده بودن اون مردی که اون وسط داشت صحبت می کرد. اون پدر رو دختر نابینا. اون مرد کر و لال و...
اطرافم سر و صدا می اومد: چی شده ؟
اینجا چرا خون ریخته ؟
یکی گفت : نمی دونم والا اینجا روی نیمکت نشسته بود از این بالا یه سنگ خورد توی سرش و افتاد پایین.!!!
روی نیمکت نشسته بود!
یه زور سرم رو چرخوندم و وسط پارک رو نگاه کردم هیچی نبود !
گیج شده بودم !!
صدای آژیر آمبولانس اومد.
دو نفر که لباس سفید تنشون بود اومدن بالاسرم .من متوجه شدم که سرم شکسته و خیسی که احساس می کردم خونی بود که از سرم رفته بود.
وقتی داشتن من رو روی برانکارد گذاشتن از اون پدری که همراه دختر نابینا پرسیدم وقتی رفنی وسط مشکلات چی دیدی ؟
مرد با تعجب گفت وسط مشکلات ؟
چی می گی فکر کنم حالت خوب نیست.
من رو به بیمارستان رسوندن.
من تا مدتها درگیر اتفاقاتی بودم که توی پارک افتاده بود. ولی به نتیجه نمی رسیدم.
چند سالی گذشت
من به صورت اتفاقی توی روزنامه خوندم که یه دختر نابینا یکی از بزرگترین داشمندان ایران شده و ازش تقدیر شده!
تازه متوجه شده بودم که اون اتفاقات چی بود ."
آخر داستان رو عوض کردم چون اگر می خواستم اون پایان مورد نظرم رو بنویسم یک قسمت دیگه هم باید ادامه می دادم که ترجیح دادم این کار رو نکنم.
موفق باشید.
"... ناگهان از میان جمعیت صدایی اومد. همه ساکت شده بودیم. من احساس می کردم که دارم یک فیلم تخیلی می بینم.
یه دختر بجه 5 الی 6 ساله که یه عروسک خوشکل قورباغه رو بغل کرده بود یک عصای سفید رنگ داشت گفت :بابا صبرکن منم باهات بیام.
و بعد شروع به حرکت کرد .از راه رفتن و عصا فهمیدم که دخترک نا بیناست.
مرد شروع به اشک ریختن کرد و رو کسی که وسط ایستاده بود گفت : این مشکل منه چه طوری این و بندازم وسط.
دخترک به پدرش رسید و با هم رفتن پیش اون مرد.
مرد گفت : نابینایی دختر و بنداز این وسط ولی باید یه مشکل دیگه رو برداری یادت باشه که چون مشکل به دخترت مربوط می شه مشکلی که انتخاب می کنی باید مربوط به همون باشه .
مرد هاج و واج داشت نگاه می کرد انگار باورش نمی شد.خشکش زده بود.
زود باش دیگه چرا وایسادی برو .مردم از پشت مرد رو حمایت می کردن.
مرد به همراه دخترش به میان اون وسایلی که مشکلات بودن رفت تا بتونه مشکل نابینایی دخترش رو حل کنه.
چند لحظه ای گذشت و مرد برگشت بیرون ولی دخترک همچنان با عصا بود!
همه با تعجب داشتن نگاه می کردن.
یکی از مردم گفت : دیوانه .چی کار کردی این بچه که هنوز نابیناست.چرا مشکل و عوض نکردی ؟
مرد به شدت گریه می کرد و فقط صدای هق هق شنیده می شد.
دختر بچه داشت می خندید و به نظر خوشحال بود.
مرد شروع به صحبت کرد
من وقتی رفتم اون تو ...
من دیگه صدایی نمی شنیدم چشمام سیاهی رفت همه مردم تبدیل به هاله نور شدن و افتادم روی زمین"
ایام فاطمیه همیشه یه احساس عجیبی با خودش می آره.
حس خلا آدم احساس می کنه که یه چیزی توی وجودش نیست . هر چی می گردی نمی تونی پیدا کنی که چی گم کردی .
" فاطمه . فاطمه .
داشتم نوی اتاق روسری سرم می کردم آخه تازه هدیه گرفته بودم خیلی ذوق داشتم. مامانم هم همینطوری هی صدام می کرد.
تازه به سن تکلیف رسیده بودم. همیشه در ایام فاطمیه ما نذر شله زرد داشتیم و توی حیاط خونمون می پختیم . نمی دونم هم چرا اینکار رو می کردیم فقط می دونستم که مادر بزرگم این نذر رو داشته و انجام می داده.
من داشتم اماده می شدم که برم توی پخش کمک کنم.
بعد از پخش من خیلی خسته شده بودم .به مادر بزرگم گفتم چرا این نذر و دارید ؟
من خسته شدم. اه
مادر بزرگم اشک توی چشماش جمع شد .
من ترسیدم نکنه که از حرف من ناراحت شده باشه. دویدم و رفتم اشکهاشو پاک کردم و صورتشو بوس کردم و گفتم ببخشید منظور بدی نداشتم به خدا.
مادر بزرگم صورتم رو بوسید و گفت از دست تو ناراحت نیستم .
گفتم پس چرا گریه می کنی ؟
گفت وقتی مادرت توی سن و سال تو بود یه روز من داشتم روی پشت بوم لباس پهن می کردم و اونم داشت اونجا بازی می کرد.
هرچی هم بهش گفتم که اینجا خطر ناکه گوش نداد.
یه دفعه یه گربه دید و ترسید اومد فرار کنه که از لبه پشت بوم افتاد پایین.
من یه لحظه شوکه شدم .
این قصه رو مادر بزرگم هیچ وقت برای تعریف نکرده بود.
مادربزرگم ادامه داد : همه دویدیم توی حیاط سر مادرت شکسته بود و داشت ازش خون می رفت . ما سریع رسوندیمش بیمارستان .
توی بیمارستان گفتن که ضربه سختی به سرش وارد شده و احتمال برگشتش خیلی کمه.
من که کاری از دستم برنمی اومد.
نذر کردم که حضرت فاطمه دخترم رو بهم برگردونه.
این نذر از اینجا اومده. اسم تو هم همینطور.
من نفهمیدم چی شد یه لحظه به خودم اومدم دیدم که تو بغل مادر دارم گریه می کنم.
من مادرم و از دست نداده بود فقط احساس کردم که اون و از دست دادم .
خیلی احساس بدی بود.
خدا مادر هیچی رو ازش نگیره"
فــقط برای ماندگـــاری عـــلی
بســاز با همه نــداری عــلی
مــنم کنــیز خانــه داری علــی
علی شناسـی است راه فاطمه
علی سـت بهـترین گناه فاطمه
علی فقط غم مرا به سینه داشت
علی مرا فقط در این مدینه داشت
ولی همان که از غدیر کینه داشت
برای بی هــوا زدن زمینه داشت
نبی که رفت ناله اش به من رسید
و پاره ی قــباله اش به مـن رسید
رســیده ام ســر قرار گــم شده
رســید دســت روزگــار گم شده
به ضــرب دور از انـتــظار گم شده
حــسن بگرد گوشــواره گم شده
به هیچ کس نگو که خورده ام زمین
به هــیچ کــس نگو عزیـزم افرین
امــان من بریده شــد امــان بده
حســن تو چــادر مرا تکــان بده
عصــا به دســت مادر جـوان بده
جلو بیــفت خــانه را نــشان بده
پس از نبــی بلــــا فـقط همین نبود
تمــام ماجــــــرا فقط هــمین نبود
صابر خراسانی
ایام فاطمیه رو تسلیت می گم.
چیزی به عید نمونده و شروع تعطیلات و ...
امسال هم سعی می کنم مثل سال گذشته یه قصه ای رو شروع کنم
قصه رو هم اینطوری می نویسم که خود قصه ، قصه رو می بره جلو !!!
دارم الان دارم روی ایده فکر می کنم نمی دونم
یه چندتایی ایده دارم
شما هم اگر ایده ای دارید بگید استقبال می کنم .
عیدتون مبارک.
چه خبرا ؟
اینجا چقدر سوت و کور شده !
بوی عیدی بوی توپ ...
عید نزدیکه و روزهای آخر مدرسه و ...
امروز توی ماشین داشتم به یک موسیقی گوش می دادم خیلی قشگ بود حیف ام اومد که با شما در میان نزارم.
اسم آهنگ " سلام به صلح " بود و یکی از قطعات آلبوم موسیقی " دلصدا " بود .
موسیقی رو اینجا قرار می دم با کیفیت پایین اگر خوشتون اومد برید و تهیه کنید دانلود نکنید درست نیست.

چه خبر ؟
ار سمپل چه خبر ؟
در این هفته اخیر اتفاقات ریز و درش افتاده که ...
نمی دونم چرا دوست دارم این قصه اینجا قرار بدم
قصه قشنگیه .
داستان درباره یک کوهنورد است که می خواست از بلندترین کوه ها بالا برود. او پس از سالها آماده سازی ماجراجویی خود را آغاز کرد ولی از آنجا که افتخار کار را فقط برای خود می خواست تصمیم گرفت به تنهایی از کوه بالا برود. شب، بلندیهای کوه را در برگرفته بود و مرد هیچ چیز را نمیدید. همه چیز سیاه بود اصلاً دید نداشت ابر روی ماه و ستارهها را پوشانده بود. همان طور که از کوه بالا میرفت پایش لیز خورد. در حالی که به سرعت سقوط میکرد از کوه پرت شد. در حال سقوط فقط لکههای سیاهی مقابل چشمانش میدید و احساس وحشتناک مکیده شدن به وسیله قوه جاذبه او را در خود می گرفت. همچنان سقوط میکرد، در آن لحظات تمام رویدادهای خوب و بد زندگییش به یادش آمد. اکنون فکر می کرد مرگ چقدر به وی نزدیک است. ناگهان احساس کرد طناب دور کمرش محکم شد و در میان آسمان و زمین معلق ماند. در این لحظه سکون، چارهای برایش نماند جز آنکه فریاد بزند. خدایا کمکم کن.
ناگهان صدای پرطنینی از آسمان شنیده شد: چه می خواهی؟
- ای خدا نجاتم بده
- واقعاً باور داری که میتوانم نجاتت دهم.
- البته که باور دارم.
- اگر باور داری طنابی را که به دور کمرت بسته است، پاره کن. یک لحظه سکوت.... و مرد تصمیم گرفت با تمام نیرو طناب را بچسبد. گروه نجات می گویند که روز بعد یک کوهنورد یخ زده را مرده پیدا کردند. بدنش از طناب آویزان بود و با دستهایش محکم طناب را گرفته بود در حالی که او فقط یک متر از زمین فاصله داشت.
عجب !
حالتون چطوره ؟
روز کارنامه چطور بود ؟
خوشحالی یا ناراحت ؟
من که شگفت زده شدم هم پیشرفت ها هم از پست رفت ها !
منتها از پیشرفت ها بعضی از دانش اموزان خیلی خوشحال شدم معلومه واقعا تلاش و کوشش کردن
فعلا لیست ها رو نمی زنم تا کارنامه نهایی چون تغییرات داره
مثل شیمی کلاس 3/2 که اشتباه شده بود و تغییر کرد
من لیست اصلاح شده رو دارم.
به هر حال بعد از نهای شدن نمرات اینجا لیست پیشرفتها و برترین ها رو قرار می دم.
یا علی
خسته نباشید
امروز لیست پروژه ها تکمیل شد و به درخواست شما بروی وبلاگ قرار گرفت.
ثبت نام پروژه ها از فردا شروع می شه و فعلا یک هفته ادامه داره
اگر کسی خودش پیشنهاد پروژه داره فردا (چهارشنبه 12 بهمن) می تونه فردا کارت مخصوص رو پر بکنه.
اینم لیست پروژه ها
چه خبر ؟
نتایج امتحانات هم یواش یواش داره از راه می رسه.
حالا در مورد اردوی جنوب و کارنامه مطلب می نویسم.
الان در مورد فوتبال روز جمعه که به همت یکی از دانش اموزان هماهنگ شد چند عدد عکس روی وبلاگ قرار می دم
روز پنج شنبه پیامک اومد که فوتبال کنسل شد .
ولی روز جمعه ساعت 11:30 پیامک و زنگ که برنامه برقراره.
تعداد خیلی زیاد نبود چند نفر از بچه های همون محل هم به ما اضافه شدن و دو تا تیم شدیم.
جاتون خالی خیلی خوب بود کلی گل زدیم و خندیدیم .
تا باشه از این برنامه ها.
اینم چند تا عکس
چه دریبلی ...
اینم عکس دسته جمعی...
اینم که همه گل شدیم.
فعلا


خرداد 1390/post/archive/1390/334 /post/archive