اتاق مجازی مشاوره
سلام.
جمعه اختتامیه 26 نمایشگاه علوم و فنون بود. نمایشگاه رو با همه سختی هاش و مشکلاتش و ... دوستش داشتم.
نمی دونم چرا نمایشگاه امسال رو از پارسال بیشتر دوست داشتم.
با اینکه آقای قنبری خیلی زحمت کشید و نمایشگاه منظمی رو برگزار کرد با نمایش فیلم و تئاتر و ...
ولی من نمایشگاه امسال رو بیشتر دوست داشتم با اینکه شکوه پارسال رو نداشت خیلی غریبانه شروع و غریبانه تر تموم شد ولی بیشتر دوستش داشتم.
عدد 26 هم جزو اون اعدادی شد که به یادم خواهد ماند در کنار عدد 27 .
نمایشگاه امسال برگزار نمی شد اگر شما ها کمک نمی کردید. واقعا من خیالم از قسمت هایی که به شما سپردم راحت بود . همه کارهایی که به عهده گرفتید به خوبی انجام دادی واقعا خسته نباشید .
الان دیگه خیالم راحته که توی دبیرستان می تونید موفق باشید .
توی نمایشگاه نشون دادید که خیلی خوب یادگرفیتد که روی پای خودتون بایستید.
خوب یادگرفتید که مسئولیت هایی که بر عهده گرفتید رو درست انجام بدید. توی این دو روزی که از نمایشگاه گذشته کمی دلم گرفته بود ولی ( این قسمت حذف شد ).
منظورم از این نوشته این نیست که اینها رو من به شما یاد دادم که من به تنهایی کاری انجام ندادم .
کمک ها و زحمات اقای ابوالقاسمی و آقای ازین و آقای گتمریان و آقای زارعی و تمامی معلم هایی که توی این سه سال برای شما زحمت کشیدن و البته خودتون بوده.
الان خوشحالم و البته آرامش دارم و البته امیدوارم بعد از اینکه رفتید دبیرستان و من دیگه مشاور شما نبودم حداقل به عنوان یه دوست باشم.
سعی می کنم در ایام امتحانات این جا سوت و کور نشه.
فعلا


نوشته شده در تاریخ یکشنبه 31 اردیبهشت 1391 توسط مشاور | سخن تو... ()
سلام.
اعداد خودشون هیچ مفهومی ندارن. صرفا یه قرار داد بین ما هستند برای اینکه ما هستند برای اینکه بتونیم به زبان ریاضی با هم حرف بزنیم .
ولی برای ما بعضی اعداد معنا پیدا می کنن . نه به خاطر خودش بلکه به خاطر خودمون و اتفاقی که با این اعداد همراه شده
مثل روز تاریخ تولد و یا شماره شناسنامه یا ...
داشتم به این ها فکر می کردم و از مدرسه بیرون می اومدم هوا تاریک شده بود و همه رفته بودن. سوار ماشین شدم جالب بود. ساعت ماشین 19:26 دقیقه بود 
26 شماره نمایشگاه امسال بود . 
نمایشگاهی که از ترم دوم شروع شد . ثبت نام پروژه ها و گزارشات و ...
و الان به پایان خط رسیده و داره آخرین نفسهاش رو می کشه. احساس خستگی همراه با یه شادی و غم قاطی شده بود . راه افتادم . ساعت 19:27 .
هفت هم از اون اعدادیه که برای من خاطرات زیادی همراه داره. من 7 شهریور 83 وارد مدرسه شده ام و الان هم مشاور دوره 27 ام .
اعداد خودشون هیچ مفهومی ندارن .صرفا یه قرار داد بین ما هستند. 
این اعداد همیشه برای من می مونه 7. 26 . 27 .27.27.27...
ترافیک مثل همیشه توی خیابون انقلاب مانع از حرکت می شد. برای نمایشگاه باید چندتافایل رو پیرینت می کردم .خسته بودم ولی دلم نمی خواست نمایشگاه تموم بشه. مشکلات زیاد و فشار کاری وهمه به کنار ولی با اتمام این نمایشگاه سال تحصیلی هم تموم می شه و مسئولیت قرار دادی که بین من و مدرسه برای مشاوره دوره 27 تموم می شه . نمی دونم که این قرار داد که تموم بشه (این تیکه حذف گردید )
یه فرعی خالی پیدا کردم و تونستم از ترافیک فرا کنم به مغازه رسیدم . وارد شدم. 

برام هیچ حسی شبیه تو نیست
کنار تو درگیر آرامشم
همین از تمام جهان کافیه
همین که کنارت نفس میکشم
برام هیچ حسی شبیه تو نیست
تو پایان هر جستجوی منی
تماشای تو عین آرامشه
تو زیباترین آرزوی منی

از این عادت باتو بودن هنوز
ببین لحظه لحظم کنارت خوشه
همین عادت با تو بودن یه روز
اگه بی تو باشم منو میکشه
یه وقتایی انقدر حالم بده
که میپرسم از هر کسی حالتو
یه روزایی حس میکنم پشت من
همه شهر میگرده دنبال تو

شبکه Ifilm داشت این موسیقی رو پخش می کرد.

نمی دونم چرا وقتی این اهنگ رو شنیدم حالم عوض شد و به یاد این شعر افتادم.

ما ازموده ایم در این شهر بخت خویش
بیرون کشید بباید از این ورطه بخت خویش

فردا روز آخر نمایشگاه و سال تحصیلی است .
امیدوارم که اختتامیه خوبی داشته باشیم چه برای سال تحصیلی چه برای نمایشگاه و چه برای (این تیکه حذف گردید)
...



نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 28 اردیبهشت 1391 توسط مشاور | سخن تو ... ()
سلام.
من عادت ندارم از فیلمی اینجا تعریف کنم یا تبلیغ کنم.
ولی جنگ یه داستان دیگه است . سینمای دفاع مقدس یه وظیفه دیگه است.
منهم سن و سال شما که بودم البته یکم بزرگتر جنگ رو با فیلم های زیادی شناختم.
مهاجر ، برج مینو ، سجاده آتش ، دیده بان و ...
اما هیچ وقت تعریف درستی از جنگ نداشتم تا که این دیالوگ رو شنیدم :

" می دونم بد موقعی برای قصه شنیدنه، ولی من، می خوام براتون یه قصه بگم، وقت زیادی ازتون نمی گیرم...؛

یكی بود یكی نبود، یه شهری بود خوش قد و بالا، آدمایی داشت محكم و قرص؛ ایام، ایام جشن بود؛ جشن غیرت، همه تو اوج شادی بودن که یهو یه غول به این شهر حمله کرد. اون غول، غول گشنه ای بود که می خواست کلی ازین شهرو ببلعه ،همه نگران شدن، حرف افتاد با این غول چیکار کنیم؛ ما خمار جشنیم، بهتره سخت نگیریم... اما پیر مراد جمع گفت: باید تازه نفسا برن به جنگ، قرعه به نام جوونا افتاد، جوونایی که دوره کُرکُریشون بود رفتن به جنگ غول... غول، غول عجیبی بود؛ یه پاشو می زدی، دو تا پا اضافه می کرد؛ دستاشو قطع می كردی، چندتا سر اضافه می شد، خلاصه چه دردسر، بالاخره دست و پای آقا غوله رو قطع کردن و خسته و زخمی برگشتن به شهرشون که دیدن پیرشون سفر کرده... یكی از پیر جوونای زخم چشیده جاشو گرفته، اما یه اتفاق افتاده بـود؛ بعضیا، این جوونا رو یه طوری نگاشون می کردن که انگار، غریـبه می بینن، شایدم حق داشتن؛ آخه این جوونا، مدت ها دور ازین شهر با غول جنگیده بودن، جنگیدن با غول، آدابی داشت که اونا بهش خو کرده بودن؛ دست و پنجه نرم کردن با غول، زلالشون کرده بود؛ شده بودن عینهو اصحاب کهف، دیگه پولشون قیمت نداشت اونایی که تونستن، خزیدن تو غار دلشون و اونایی که نتونستن، مجبور به معامله شدن...

من شما رو نمی شناسم، اما اگه مثل ما فارسی حرف می زنین، پس معنی این غیرتو می فهمین؛ این غیرت داره خشک می شه،
شاهرگ این غیرت... کمک کنید نذاریم این اتفاق بیفته
من برای صبرتون یه یا علی می خوام، همین!
"

آژانس شیشه ای که به نظر یکیاز بهترین فیلمهایی که من تو زندگیم دیدم.

من روی صندلی سینما تکیه دادم و طبق برنامه قرار بود فیلم روزهای زندگی اکران بشه. سالن خلوت بود
من هم منتظر بودم که یه فیلم خسته کننده دیگه رو ببینم ولی ...
وقتی فیلم تموم شد توی شوک بودم. بعد از آژانس توی این چندسال اخیر فیلم دفاع مقدس به این خوبی ندیده بودم.
مخصوصا تیتراژ آغاز فیلم که بازی بی نظیری با نور و سایه بود که آخر فیلم می فهمی که چی بود.
توصیه می کنم که اگر به سینمای دفاع مقدس علاقه دارید این فیلم رو ببینید ولی دو نکته :
1- اگر تحمل صحنه های خشن و خون رو ندارید به دیدن این فیلم نرید.
2- فیلم قطعا ایراداتی داره ولی ارزش دیدن رو داره بعدا نگی که نگفتم ایراد داره. ولی دیدنش ارزش داره.
 



نوشته شده در تاریخ شنبه 23 اردیبهشت 1391 توسط مشاور | سخن تو... ()
سلام.
این قسمت آخر داستانه .
این وبلاگ برای دوره 27 داره نفس های آخرش رو می کشه.
یکی که فکر می کنم خیلی عجله داره نوشته که داستانی که طولانی بشه ارزش شروع شدن نداره.
من با این حرف موافق نیستم . ولی دیگه روی وبلاگ داستان قرار نمی دم.
"...چشمام سیاهی رفت و روی زمین افتادم.
سر درد عجیبی داشتم. چشمام رو باز کردم نور زیادی خورد تو چشمام . احساس خیسی هم زیر سرم داشتم.
یواش یواش تونستم اطرافم رو ببینم مردم دورم جمع شده بودن اون مردی که اون وسط داشت صحبت می کرد. اون پدر رو دختر نابینا. اون مرد کر و لال و...
اطرافم سر و صدا می اومد: چی شده ؟
اینجا چرا خون ریخته ؟
یکی گفت : نمی دونم والا اینجا روی نیمکت نشسته بود از این بالا یه سنگ خورد توی سرش و افتاد پایین.!!!
روی نیمکت نشسته بود!
یه زور سرم رو چرخوندم و وسط پارک رو نگاه کردم هیچی نبود !
گیج شده بودم !!
صدای آژیر آمبولانس اومد.
دو نفر که لباس سفید تنشون بود اومدن بالاسرم .من متوجه شدم که سرم شکسته و خیسی که احساس می کردم خونی بود که از سرم رفته بود.
وقتی داشتن من رو روی برانکارد گذاشتن از اون پدری که همراه دختر نابینا پرسیدم وقتی رفنی وسط مشکلات چی دیدی ؟
مرد با تعجب گفت وسط مشکلات ؟
چی می گی فکر کنم حالت خوب نیست.
من رو به بیمارستان رسوندن.
من تا مدتها درگیر اتفاقاتی بودم که توی پارک افتاده بود. ولی به نتیجه نمی رسیدم.
چند سالی گذشت
من به صورت اتفاقی توی روزنامه خوندم که یه دختر نابینا یکی از بزرگترین داشمندان ایران شده و ازش تقدیر شده!
تازه متوجه شده بودم که اون اتفاقات چی بود ."

آخر داستان رو عوض کردم چون اگر می خواستم اون پایان مورد نظرم رو بنویسم یک قسمت دیگه هم باید ادامه می دادم که ترجیح دادم این کار رو نکنم.
موفق باشید.


نوشته شده در تاریخ جمعه 22 اردیبهشت 1391 توسط مشاور | سخن تو... ()
سلام.
"... ناگهان از میان جمعیت صدایی اومد. همه ساکت شده بودیم. من احساس می کردم که دارم یک فیلم تخیلی می بینم.
یه دختر بجه 5 الی 6 ساله که یه عروسک خوشکل قورباغه رو بغل کرده بود یک عصای سفید رنگ داشت گفت :بابا صبرکن منم باهات بیام.
و بعد شروع به حرکت کرد .از راه رفتن و عصا فهمیدم که دخترک نا بیناست.
مرد شروع به اشک ریختن کرد و رو کسی که وسط ایستاده بود گفت : این مشکل منه چه طوری این و بندازم وسط.
دخترک به پدرش رسید و با هم رفتن پیش اون مرد.
مرد گفت : نابینایی دختر و بنداز این وسط ولی باید یه مشکل دیگه رو برداری یادت باشه که چون مشکل به دخترت مربوط می شه مشکلی که انتخاب می کنی باید مربوط به همون باشه .
مرد هاج و واج داشت نگاه می کرد انگار باورش نمی شد.خشکش زده بود.
زود باش دیگه چرا وایسادی برو .مردم از پشت مرد رو حمایت می کردن.
مرد به همراه دخترش به میان اون وسایلی که مشکلات بودن رفت تا بتونه مشکل نابینایی دخترش رو حل کنه.
چند لحظه ای گذشت و مرد برگشت بیرون ولی دخترک همچنان با عصا بود!
همه با تعجب داشتن نگاه می کردن.
یکی از مردم گفت : دیوانه .چی کار کردی این بچه که هنوز نابیناست.چرا مشکل و عوض نکردی ؟
مرد به شدت گریه می کرد و فقط صدای هق هق شنیده می شد.
دختر بچه داشت می خندید و به نظر خوشحال بود.
مرد شروع به صحبت کرد
من وقتی رفتم اون تو ...
من دیگه صدایی نمی شنیدم چشمام سیاهی رفت همه مردم تبدیل به هاله نور شدن و افتادم روی زمین"


نوشته شده در تاریخ شنبه 16 اردیبهشت 1391 توسط مشاور | سخن تو... ()
سلام.
ایام فاطمیه همیشه یه احساس عجیبی با خودش می آره.
حس خلا آدم احساس می کنه که یه چیزی توی وجودش نیست . هر چی می گردی نمی تونی پیدا کنی که چی گم کردی .
" فاطمه .  فاطمه .
داشتم نوی اتاق روسری سرم می کردم آخه تازه هدیه گرفته بودم خیلی ذوق داشتم. مامانم هم همینطوری هی صدام می کرد.
تازه به سن تکلیف رسیده بودم. همیشه در ایام فاطمیه ما نذر شله زرد داشتیم و توی حیاط خونمون می پختیم . نمی دونم هم چرا اینکار رو می کردیم فقط می دونستم که مادر بزرگم این نذر رو داشته و انجام می داده.
من داشتم اماده می شدم که برم توی پخش کمک کنم.
بعد از پخش من خیلی خسته شده بودم .به مادر بزرگم گفتم چرا این نذر و دارید ؟
من خسته شدم. اه
مادر بزرگم اشک توی چشماش جمع شد .
من ترسیدم نکنه که از حرف من ناراحت شده باشه. دویدم و رفتم اشکهاشو پاک کردم و صورتشو بوس کردم و گفتم ببخشید منظور بدی نداشتم به خدا.
مادر بزرگم صورتم رو بوسید و گفت از دست تو ناراحت نیستم .
گفتم پس چرا گریه می کنی ؟
گفت وقتی مادرت توی سن و سال تو بود یه روز من داشتم روی پشت بوم لباس پهن می کردم و اونم داشت اونجا بازی می کرد.
هرچی هم بهش گفتم که اینجا خطر ناکه گوش نداد.
یه دفعه یه گربه دید و ترسید اومد فرار کنه که از لبه پشت بوم افتاد پایین.
من یه لحظه شوکه شدم .
این قصه رو مادر بزرگم هیچ وقت برای تعریف نکرده بود.
مادربزرگم ادامه داد : همه دویدیم توی حیاط سر مادرت شکسته بود و داشت ازش خون می رفت . ما سریع رسوندیمش بیمارستان .
توی بیمارستان گفتن که ضربه سختی به سرش وارد شده و احتمال برگشتش خیلی کمه.
من که کاری از دستم برنمی اومد.
نذر کردم که حضرت فاطمه دخترم رو بهم برگردونه.
این نذر از اینجا اومده. اسم تو هم همینطور.
من نفهمیدم چی شد یه لحظه به خودم اومدم دیدم که تو بغل مادر دارم گریه می کنم.
من مادرم و از دست نداده بود فقط احساس کردم که اون و از دست دادم .
خیلی احساس بدی بود.
خدا مادر هیچی رو ازش نگیره"

من امـــدم  برا ی  یــاری عـــلی
فــقط   برای  ماندگـــاری عـــلی
بســاز  با  همه  نــداری   عــلی
مــنم کنــیز  خانــه  داری علــی

علی شناسـی  است  راه فاطمه
علی سـت  بهـترین  گناه فاطمه


علی فقط غم مرا به سینه داشت
علی مرا فقط در این مدینه داشت
ولی همان که از غدیر کینه داشت
برای بی  هــوا  زدن زمینه داشت

نبی که رفت ناله اش به من رسید
و پاره ی قــباله اش به مـن رسید

رســیده ام   ســر قرار گــم شده
رســید دســت روزگــار  گم شده
به ضــرب دور از انـتــظار گم شده
حــسن بگرد گوشــواره  گم شده

به هیچ کس نگو که خورده ام زمین
به هــیچ  کــس  نگو عزیـزم  افرین

امــان  من   بریده  شــد امــان بده
حســن تو  چــادر  مرا  تکــان  بده
عصــا  به  دســت  مادر جـوان بده
جلو بیــفت  خــانه  را  نــشان بده

پس از نبــی بلــــا فـقط همین نبود
تمــام  ماجــــــرا  فقط هــمین نبود


صابر خراسانی

ایام فاطمیه رو تسلیت می گم.
 


نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 6 اردیبهشت 1391 توسط مشاور | سخن تو... ()
سلام.
" ... که یهو دیدم یکی اومد وسط .همه مردم که تا اون لحظه صحبت می کردن ساکت شدن.
مرد گفت : سلام . شاید الان متعجب شده باشید که این ها چیه این وسط و برای چی اینجاست 
من برای توضیح سوال های شما اینجام. پس گوش کنید.
همه با دقت گوش می کردیم که این ادم عجیب که متوجه نشدیم از کجا پیداش شد چی می خواد بگه.
ادامه داد : خدا می خواد که یه شانسی به شما بده تا شما ها بتونید مشکلات تون رو با هم عوض کنید !
قیافه من کلا شبیه علامت سوال شده بود دور سرم هم چند عدد علامت تعجب در حال چرخش بود .
یکی از علامت سوال ها رو گرفتم و نگهداشتم بقیه رو انداختم دور !
مرد ادامه داد : به همین خاطر شما ها الان باید مشکلات خودتون رو بیارید و بندازید این وسط .
یکی از بین جمع سوال کرد : آخه چطوری ؟ مگه می شه ادم مشکل بیار بندازه وسط . مگه دلفینه آخه !
همه منتظر بودن که مرد چه پاسخی می ده .
مرد گفت : شما مگه به خدا ایمان ندارید؟ مگه به اون اعتماد ندارید ؟ 
همه با سر علامت تایید رو نشون دادیم.
گفت : خوب پس چرا شک می کنید . 
بعد همون مردی رو که این سوال رو کرده بود با اسم صدا کرد گفت بیا جلو .
همه ترسیده بودیم نمی دونستیم که قراره چه اتفاقی بی افته فقط داشتیم نگاه می کردیم.
مردی که از بین جمع سوال کرده بود به شدت عرق کرده بود و نبض شقیقه اش می زد به طوری که از دور هم می شد دید.
اب دهانی قورت داد و از میان جمعیت به سمت مرد دیگه رفت .
بعد ناگهان ... "
 
اگر علاقه مندید که قصه ادامه پیدا کنه توی نظرات بگید . پیشنهاد هم برای ادامه قصه مورد پذیرش می باشد.
فعلا .


نوشته شده در تاریخ سه شنبه 29 فروردین 1391 توسط مشاور | سخن تو ... ()
سلام.
عیدتون مبارک البته با تاخیر.

قول قصه دادم پس باید عمل کنم.

" داشتم توی پارک قدم می زدم و اعصابم خیلی خورد بود داغون بودم ها.
احساس می کردم که دیگه از این بدتر نمی شه . دیگه تحمل این مشکلات رو ندارم.
گوشی و روشن کردم شروع کردم به گوش دادن موسیقی :
 
من دیگه خسته شدم بس كه چشمام بارونیه
از دلم تاكی فضای غصه رو مهمونیه
من دیگه بسه برام تحمل این همه غم
بسه جنگ بی ثمر برای هر زیاد و كم

همینطوری بی هدف داشتم توی بوستان نهج البلاغه قدم می زدم آهنگ گوش می دادم.
یه صندلی خالی پیدا کردم و تنها روش نشستم.
نفهمیدم چقدر اونجا نشسته بودم  ولی ترانه چند بار دیگه پخش شد.

همه حرف خوب میزنند اما كی خوبه این وسط
بد و خوبش به شما ما كه رسیدیم ته خط
قربونت برم خدااا چقدر غریبی رو زمین
آره دنیا ما نخواستیم دل با خودت ندیییم

یهو دیدم که وسط پارک شلوغ شده مردم جمع شدن . منم که یکم فضول بودم نتوستم جلوی خودمو بگیرم و بلند شدم رفتم اونجا. وقتی رسیدم دیدم که جلوی مردم کلی چیز ریخته که من اصلا نمی تونستم بفهمم چیه.چون خیلی عجیب بودن از چک و سفته گرفته تا ماشین تصادفی و ...
نمی تونستم درک کنم که اینها چیه اون وسط از یکی که نزدیک بود پرسیدم آقا ببخشید اینها چیه این وسط ریخته ؟
طرف یخورده من و نگاه کرد و با ایما اشاره بهم فهموند که کر و لال و نمی تونه بهم کمک کنه.
فضای اونجا مثل همون آقای بود که از پرسیدم گنگ و نا مفهوم من و اونآقا با هم فرقی نمی کردیم.
همینطوری با خودم فکر می کردم که اینها چی اون وسط که یهو دیدم که ... "



نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 23 فروردین 1391 توسط مشاور | سخن تو ... ()
سلام.
چیزی به عید نمونده و شروع تعطیلات و ...
امسال هم سعی می کنم مثل سال گذشته یه قصه ای رو شروع کنم
قصه رو هم اینطوری می نویسم که خود قصه ، قصه رو می بره جلو !!!
دارم الان دارم روی ایده فکر می کنم نمی دونم
یه چندتایی ایده دارم
شما هم اگر ایده ای دارید بگید استقبال می کنم .
عیدتون مبارک.


نوشته شده در تاریخ یکشنبه 28 اسفند 1390 توسط مشاور | سخن تو... ()
سلام.
چه خبرا ؟
اینجا چقدر سوت و کور شده !
بوی عیدی بوی توپ ...
عید نزدیکه و روزهای آخر مدرسه و ...
امروز توی ماشین داشتم به یک موسیقی گوش می دادم خیلی قشگ بود حیف ام اومد که با شما در میان نزارم.
اسم آهنگ " سلام به صلح " بود و یکی از قطعات آلبوم موسیقی " دلصدا " بود .
موسیقی رو اینجا قرار می دم با کیفیت پایین اگر خوشتون اومد برید و تهیه کنید دانلود نکنید درست نیست.

سلام به صلح




نوشته شده در تاریخ سه شنبه 23 اسفند 1390 توسط مشاور | سخن تو... ()
سلام.
چه خبر ؟
ار سمپل چه خبر ؟
در این هفته اخیر اتفاقات ریز و درش افتاده که ...
نمی دونم چرا دوست دارم این قصه اینجا قرار بدم
قصه قشنگیه .

داستان درباره یک کوهنورد است که می ­خواست از بلندترین کوه­ ها بالا برود. او پس از سال­ها آماده سازی ماجراجویی خود را آغاز کرد ولی از آنجا که افتخار کار را فقط برای خود می ­خواست تصمیم گرفت به تنهایی از کوه بالا برود. شب، بلندی­های کوه را در برگرفته بود و مرد هیچ چیز را نمی­دید. همه چیز سیاه بود اصلاً دید نداشت ابر روی ماه و ستاره­ها را پوشانده بود. همان طور که از کوه بالا می­رفت پایش لیز خورد. در حالی که به سرعت سقوط می­کرد از کوه پرت شد. در حال سقوط فقط لکه­های سیاهی مقابل چشمانش می­دید و احساس وحشتناک مکیده شدن به وسیله قوه جاذبه او را در خود می ­گرفت. همچنان سقوط می­کرد، در آن لحظات تمام رویداد­های خوب و بد زندگییش به یادش آمد. اکنون فکر می ­کرد مرگ چقدر به وی نزدیک است. ناگهان احساس کرد طناب دور کمرش محکم شد و در میان آسمان و زمین معلق ماند. در این لحظه سکون، چاره­ای برایش نماند جز آنکه فریاد بزند. خدایا کمکم کن.

ناگهان صدای پرطنینی از آسمان شنیده شد: چه می خواهی؟

- ای خدا نجاتم بده

- واقعاً باور داری که می­توانم نجاتت دهم.

- البته که باور دارم.

- اگر باور داری طنابی را که به دور کمرت بسته است، پاره کن. یک لحظه سکوت.... و مرد تصمیم گرفت با تمام نیرو طناب را بچسبد. گروه نجات می­ گویند که روز بعد یک کوهنورد یخ زده را مرده پیدا کردند. بدنش از طناب آویزان بود و با دست­هایش محکم طناب را گرفته بود در حالی که او فقط یک متر از زمین فاصله داشت.

عجب !




نوشته شده در تاریخ جمعه 28 بهمن 1390 توسط مشاور | سخن تو... ()
سلام
حالتون چطوره ؟
روز کارنامه چطور بود ؟
خوشحالی یا ناراحت ؟
من که شگفت زده شدم هم پیشرفت ها هم از پست رفت ها !
منتها از پیشرفت ها بعضی از دانش اموزان خیلی خوشحال شدم معلومه واقعا تلاش و کوشش کردن
فعلا لیست ها رو نمی زنم تا کارنامه نهایی چون تغییرات داره
مثل شیمی کلاس 3/2 که اشتباه شده بود و تغییر کرد
من لیست اصلاح شده رو دارم.
به هر حال بعد از نهای شدن نمرات اینجا لیست پیشرفتها و برترین ها رو قرار می دم.

یا علی

نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 12 بهمن 1390 توسط مشاور | سخن تو... ()
سلام
خسته نباشید
امروز لیست پروژه ها تکمیل شد و به درخواست شما بروی وبلاگ قرار گرفت.
ثبت نام پروژه ها از فردا شروع می شه و فعلا یک هفته ادامه داره
اگر کسی خودش پیشنهاد پروژه داره فردا (چهارشنبه 12 بهمن) می تونه فردا کارت مخصوص رو پر بکنه.
اینم لیست پروژه ها



نوشته شده در تاریخ سه شنبه 11 بهمن 1390 توسط مشاور | سخن تو... ()
سلام.
چه خبر ؟
نتایج امتحانات هم یواش یواش داره از راه می رسه.
حالا در مورد اردوی جنوب و کارنامه مطلب می نویسم.
الان در مورد فوتبال روز جمعه که به همت یکی از دانش اموزان هماهنگ شد چند عدد عکس روی وبلاگ قرار می دم
روز پنج شنبه پیامک اومد که فوتبال کنسل شد .
ولی روز جمعه ساعت 11:30 پیامک و زنگ که برنامه برقراره.
تعداد خیلی زیاد نبود چند نفر از بچه های همون محل هم به ما اضافه شدن و دو تا تیم شدیم.
جاتون خالی خیلی خوب بود کلی گل زدیم و خندیدیم .
تا باشه از این برنامه ها.
اینم چند تا عکس


بازی خیلی حرفه ای بود ...




چه دریبلی ...




اینم عکس دسته جمعی...




اینم که همه گل شدیم.




فعلا


نوشته شده در تاریخ شنبه 8 بهمن 1390 توسط مشاور | سخن تو... ()
سلام

آزمون شیمی
سپاس


نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 28 دی 1390 توسط مشاور | سخن تو... ()
(تعداد کل صفحات:15)      1   2   3   4   5   6   7   ...  

درباره وبلاگ
مرکز راهنمایی علامه حلی (1) - مشاوره دانش آموزان و والدین
» پست الکترونیک
» تماس با مدیر
» RSS
» ATOM
موضوعات
مطالب اخیر
آرشیو مطالب
نویسندگان
پیوند ها
ابر برچسب ها
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : نفر
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

خرداد 1390/post/archive/1390/334 /post/archive