تبلیغات
اتاق مجازی مشاوره
اتاق مجازی مشاوره
سلام.
یک هفته پیش خبر عجیبی رو سایت ها پیدا شد. هواپیمای مالزی که قرار بود در پکن فرود بیاد در هوا ناپدید شده ! این هواپیما 232 نفر مسافر داشته که از سرنوشتشون خبری در دسترس نیست . تقریبا کل دنیا به کمک مالزی اومدن تا این هواپیما رو پیدا کنن ولی هنوز خبری نست. خبر جالبی بود توی قرن حاضر با پیشرفت تکنولوژی یه هواپیما با کلی وسایل ارتباطی و کلی موبایل و ... نتونن پیدا کنند .
گم شدن اتفاق تلخیه ادم وقتی یه چیزی گم می کنه حالش گرفته می شه حتی اگر اون یه چیز کوچیک و بی اهمیت باشه حالا چه برسه به اینکه یه هواپیما با کلی ادم گم شن طبعا ناراحتی داره حتی اگر کسی رو تو اون هواپیما نداشته باشی ولی اگر خودتو رو گم کنی چی ؟
ما که از هواپیما هم بزرگتریم شاید حتی متوجه هم نشیم که گم شدیم. ناراحت هم نمی شیم که گم شدیم اگر متوجه هم باشیم شاید اصلا خوشمون بیاد که گم شدیم. بعضی موقع ها راهمون رو گم می کنیم تازه اگر بدوم راهمون کجا بوده گم می شیم اگر نقشه نداشته باشیم اگر ندوم کجا می ریم هم گم نمی شیم چون جایی نمی ریم تا گم بشیم. بعضی مواقع به همین علت ترجیح می دیم وارد هیچ مسیری نشیم هیچ مسئولیتی رو قبول نکنیم تا گم نشیم تا احساس شکست نداشته باشیم. 
خیلی از ما گمشدیم .خود.مون رو گم کردیم و دنبالش هم نیستیم . امید وارم تو این بهار طبیهت که دنبال اشتی دادن همدیگه هستیم دنبال پیدا کردن خودمون و راهمون هم باشیم و صد البته نقشه راهمون رو هم پیدا کنیم.
یا علی


نوشته شده در تاریخ شنبه 2 فروردین 1393 توسط مشاور | سخن تو ... ()
سلام.

چند روز پیش خبری شنیدم در مورد اینکه یه بازی ساز تایوانی بازی خودش رو از استور های موبایلی حذف کرده خبر وقتی برام جالب شد که دلیل این کار رو فهمیدم.
این بازی ساز مدعی شد بع دلیل اینکه بازی اش اعتیاد اور بوده اون رو از لیست بازی ها خارج کرده .! و از این به بعد با ارامش می خوابه. 
این بازی روزانه 50 هزار دلار سود اوری داشته برای سازنده.
دلیلش چی می تونه باشه ؟ غیر از وجدان هیچ دلیل دیگه ای نمی تونه داشته باشه. این که شما چه دینی و مسلکی دارید یا ملیتی اهمیت نداره ولی می تونی وجدان داشته باشی.
در بازار در حال خرید بودم شاهد تخفیفاتی بودم که بر روی محصولاتشون می دادن چرا ؟ غیر از اینکه که اون محصول با قیمت واقعی اش اختلاف داره؟
وجدان چی هست ؟ چرا یه بازی ساز باید به دلیل اعتیاد اور بودن بازی رو حذف کنه در حالی که اگر این خاصیت رو بازی نداشته باشه اصلا فروش نمی ره و سود اوری نداره.
ولی کدوم مهم تره وجدان یا پول ؟ 
در این ایام نزدیک عید که مردم در حال خرید هستند چقدر وجدان به خرج می دیم  ؟ 
چقدر در فرهنگ ما این جا افتاده که به هم رحم کنیم و وجدان داشته باشیم. من با این ضرب المثل که می گه : هیچ ماستبندی نمی گه ماست من ترشه. 
چرا نمی گه چه اشکالی داره که بگه ماست من ترشه و من با علم به اینکه ماست ترشه بخریم . شاید اصلا من ماست ترش دوست دارم . 
دروغ می گیم تا سود بیشتری کنیم  یعنی نه تنها وجدان به خرج نمی دیم بلکه دروغ هم می گیم. عجب !
به امید انکه روزی بگیم ماست من ترشه.


نوشته شده در تاریخ یکشنبه 4 اسفند 1392 توسط مشاور | نظرات ()
سلام.

هلکوپتر به دیوار کوه می خورد پره هاش کنده می شد و من دسته صندلی رو می فشردم تا مطمئن شم توی سینما نشستم. با انتظار زیادی برای دیدن چ حاتمی کیا به سینما رفتم و با بیش از اون از سینما خارج شدم . قصدم این نیست برای این فیلم نقد بنویسم چون سوادش رو ندارم ولی دوست دارم در موردش بنویسم.
چ فیلم در مورد چمران نیست در مورد انسانیته در مورد کشمکش عقل و عشقه .اما اینجا عقل کدومه ؟ عشق کدومه؟ 
خانواده عشقه ؟ یا وطن ؟  ما با چمران خمینی طرفیم یا جمران بازرگان ؟ 
جمران کشمش داره نگاه نگران و البته سکوت .ولی بین چی و چی ؟ عقل اینجا کدومه ؟  وقتی که فیلم خانوادگی رو پاره می کنه به خودش فائق می اد ولی چی به چی فائق اومده عقل به عشق یا ...؟ این هنر حاتمی کیاست وقتی سرباز اطلاعاتی عاشق می شه با خوش درگیر می شه والبته اونم فائق می اد. وقتی عباس برای رفت و موندن پیش حاج کاظم با خودش درگیره و با صدای کف و سوت ...؟ فیلم های حاتمی کیا پر از این لحظات . و حتی در ارتفاع پست دنبال عدالت می گرده .
چمران به شدت حاتمی کیایی تمام لحظات حاتمی کیا در فیلم حس می شه.
 چقدر دوست داشتم وقتی مادر شهیدی پیراهن خونی پسرش رو به صورت چمران می کوبه و نگاه چمران...
چقدر دوست داشتم وقتی دودستگی افتاد بین نفران و همون لباس خونی شد پرچم اتحاد.
چقدر دوست داشتم مذاکره جمران و دکتر عنایت با نارنجک بی ضامن و صد البته اون مذاکره سه نفره است چمران . عنایت و حاتمی کیا. 
چقدر دوست داشتم وقتی چند نفر اخر باقی ماندن و چمران اسلحه به دست پشت سنگر شروع می کنه به نماز خواندن . و چقدر طبیعی تر از بسیاری از نمازهایی که توی سینمای ایران دیده می شه.
بعد از سالها دوباره از سینما لذت بردم بعد از سالها دوباره فیلمی دیدم که به خودم افتخار کنم ایرانیم.
چمران کت و شلواری برای جنگ نیومده برای صلح امده و تا اخرین لحظه هم تلاش می کنه .
ولی این به معنی تسلیم نیست وقتی عنایت پیشنهاد برای تسلیم میده  جواب چمران جز نارنجک نیست 

؛دکتر از لحظه ای که اومدی چمران بازرگان و دیدم تا چمران خمینی ؟
خمینی هم سرباز خداست ولی جنگ همیشه اخرین راهه.؛

اخرین راهه ولی راهه در صورتی که مجبور بشه. 
حاتمی با هوشمندی سوالات رو از چمران پرسیده ولی تلاش نکرده به همه اونها پاسخ بده چون لازم نیست به همه اونها پاسخ بده فقط کافی ذهن بیننده رو درگیر کنه و به خوبی این کار رو انجام می ده.
حرف در مورد فیلم چ زیاده ولی الان همین مقدار کافیه برای نوشتن مطالب بیشتر باید بیشتر دید.
برای لذتی که ار سینما بردم بعد از مدت ها 
ابراهیم مچکریم !



نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 24 بهمن 1392 توسط مشاور | نظرات ()
سلام.

این و کی شکسته ؟
صدای مادرم بلند شد . یه بشقاب شکسته توی سطل اشغال افتاده بود البته خورده هاش .
این و کی شکسته ؟
با این که قالبا می شد حدس زد این کار کار کیه بازم مادر سوال می کرد ؟
برام سوال بود که چرا مادرم این کار رو می کنه . یعنی اگر ما از چیزی مطمئنیم باید بپرسیم یا چون مطمئنیم نباید دیگه سوال کنیم 
جواب سوالم رو گرفتم منتها نه اون وقت .
از ترس اینکه تنبیه بشم قایم شده بودم تا پیدام نکنن. اخه پشقاب از دست من افتاده بود 
من نشکستم .!
شاید اولین دروغم نبود ولی جزو اولین ها بود. 
مادر دیگه پی اینکه اون بشقاب چرا شکسته یا کی اون رو شکسته رو نگرفت . منم به خیال اینکه از تنبیه در رفتم خوشحال !؟
این رو کی رو تخته نوشته .؟
اقا ما اومدیم اینجا نوشته بود . ما ننوشتیم .
خودش روی تخته ظاهر شده ؟ حتمی یکی نوشته .
تو نوشتی ؟
نه اقا من اصلا روحمم خبر نداره ! 

ادامه دارد...

این قصه رو خودم هم نمی دونم از کجا شروع  شده و به کجا می خواد بره.
کمک کنید اگر ایده ای دارید. بگید.



نوشته شده در تاریخ جمعه 24 آبان 1392 توسط مشاور | سخن تو ... ()

سلام.

من این متن رو قبلا این جا قرار داده بود دو سال پیش .

ولی هر دفعه می خونم برام تازه است. مدیونم به همه اون شهدا

مدیونم ...


آرزو

 

محرم که شروع می شه دلتنگی های من هم برای حسین بیشتر می شه .

روی صندلی قرمز مترو نشستم و سرم روی شیشه گذاشتم. 

مترو توی ایستگاه ایستاده تلویزیون ایستگاه در حال پخش مداحی است .

حسین حسین حسین

آرزو دارم موقع مردن

توی مجلس روضه بمیرم

تویی هستی شاه و امیرم ...

 " این و شنیدی ؟

    چی ؟

    می گم مداحی رو شنیدی خیلی باحاله 

    اره " 

من وقتی که سال دوم وارد مدرسه شدم چون دانش اموز تازه وارد بودم خیلی تنها بودم

فقط یک نفر بود که تحویلم می گرفت اسمش حسین بود درسش هم بد نبود.

ولی حرف که می زد لهجه عجیبی داشت  .

از سال دوم با هم رفیق شدیم توی محرم هیات رفتنش به راه بود یه سره مداحی می‌آورد مدرسه آخه ما تو مدرسه‌ام مون نوارخونه داشتیم .

 

" این و شنیدی ؟

   چی ؟

   می گم مداحی رو شنیدی خیلی باحاله 

   آره 

   آرزو دارم موقع مردن 

   توی مجلس روضه بمیرم

   خوب حالا اینقدر نخون خسته شدم

   آخه واقع آرزو دارم

   باشه وقتی ۱۰۰ سالت شد توی مجلس روضه سکته می کنی.

   شوخی نمی کنم 

   خوب بابا 

   راستی میای بریم هیات 

   آخه اونجایی که تو می‌ری خیلی دوره " 

 

هنوزم وقتی که یادم می یاد که با اون لهجه عجیبش اون مداحی رو می خوند گریه‌ام می‌گیره.

مترو شلوغه

 ایستگاه بعد امام خمینی 

از ایستگاه بیرون میام به سمت مسجد حرکت می کنم.

"اوجا چرا دود بلند شده 

  یا حسین مسجد آتش گرفته 

  بدو  بدو "

رسیدم جلوی در مسجد کپ کرده بودم

نمی دوستم چی کار کنم 

دربهای مسجد بسته شده بود مردم پشت درب گیر کرده بودن 

چرا وایستادی بیا کمک 

به خودم اومدم رفتم سمت درب و هلش دادیم

درب باز شد چند نفری خوردن زمین ، داخل مسجد دیده می شد سقف که از برزنت بود آتش گرفته و شعله ور شده بود.

مردم رو کشیدیم بیرون که صدای آژیر اومد، آتشنشانی و نیرو انتظامی با هم رسیدن و ما رو هل دادن عقب 

نمی دونستم حسین داخل مسجد بود یا نه 

نگران فقط وایستادم و نگاه کردم...

"حسین 

  بله 

  این لهجه ات برای کجاست ؟

  راستش ...

  چی ؟

  راستش من ارمنی و مسیحی بودم 

  جان !

  من ارمنی بودم منتهی توسط استاد مطهری و کتاب‌هاش با اسلام و امام حسین که آشنا  شدم تصمیم گرفتم مسلمون بشم و اسمم هم برای همین حسین شد "

آتیش همه جا بود یه نفر از پنجره طبقه دوم پرید پایین ... 

آتشنشانی بالاخره موفق به مهار آتش شد مصدوم‌ها رو به بیمارستان منتقل کردن

اسامی شهدا رو فردا اعلام کردن

حسین به آرزوش رسیده بود،

 هنگام نماز هم رسیده بود.

من و با یه دنیا سوال تنها گذاشته بود

آرزو دارم موقع مردن

توی مجلسه روضه بمیرم...

 

۲۶بهمن ۱۳۸۳

۴ محرم ۱۴۲۶



نوشته شده در تاریخ شنبه 18 آبان 1392 توسط مشاور | سخن تو ... ()
سلام. 
دو هفته ای هست که دارم با خودم کلنجار می رم که این پایان بندی رو برای قصه بزارم یا نه ولی هر کاری می کنم نمی تونم از این پایان خلاص بشم انگار این قصه دوست داره به این شکل تموم بشه و چاره ای ندارم که به این شکل تموم بشه شاید دلیلش این باشه که تلاش کردم از کلیشه شدن دور بشمو ذهنم به این سمت رفت. نمی دونم. امیدوارم کلیشه نشده باشه.

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ

الرَّحْمَنُ ﴿۱﴾

عَلَّمَ الْقُرْآنَ ﴿۲﴾

خَلَقَ الْإِنسَانَ ﴿۳﴾

عَلَّمَهُ الْبَیَانَ ﴿۴﴾

الشَّمْسُ وَالْقَمَرُ بِحُسْبَانٍ ﴿۵﴾




صدای قاری همه مسجد رو گرفته بود . جیغ و داد از قسمت زنونه می امد. ولی بابکی بهت زده فقط روی یه صندلی نشسته بود سه روز بود که حرف نزده بود انگار زبونش رو قورت داده بود .
آخه چرا اینطوری شد؟
نمی دونم هنوز جواب ازمایش پیوند مغز استخوانی که انجام داده بودن نیومده بود؟
نمی دونم بعد از اینکه دخترش به دنیا اومد افسردگی گرفته بود. 
البته می گن بعد از فوت پدرش دچار مشکلات روحی بوده ولی هیشکی فکر نمی کرد که تا اینقدر حاد باشه.
عجب روزگار غریبیه 
دخترم .خدا دخترم . صدای جیغ از زنونه بلند بود.
مادربزرگه شه ؟ 
اره ؟ 
حق داره به خدا دوتا با هم خیلی سخته .
”ببین دخترمون چه راحت خوابیده بالاخره بعد از یک ماه راحت خوابید نگاه کن “ این صدا مثل پتک توی سرش می چرخید . 
خوابیده ؟
اره ؟ 
یعنی پیوند جواب داده ؟ 
کدوم پیوند؟
یعنی چی ؟ بعد از ظهر بهش تزریق کردن یادت نمی یاد ؟
ببین خیلی ناز خوابیده .
تو حالت خوبه ؟
اره چرا بد باشه . دخترم بالاخره راحت خوابیده ...
آقای بابکی . تسلیت می گم.
انگار از خواب بیدار  شده بود .
بازرس آگاهی بود چهره اش رو می شناخت به سختی از روی صندلی بلند شد و دست داد.
آقای بابکی تسلیت می گم . غم سختی است اونم به این شکل . می دونم الان اصلا شرایط صحبت رو ندارید ولی باید در مورد اتفاق صحبت کنیم شما تنها شاهد ماجرا بودید.
با سر تایید کرد. 
توی راه روهای بیمارستان دوربین هست ولی توی اتق ها با توجه به این که بخش زنان بود دوربین نبوده .
فردا آگاهی منتظر شما هستیم.
بعد از خداحافظی آفتاد روی صندلی انگار همه اتفاقات اخیر خواب بود ولی نمی تونست  بیدار بشه.
پدر بزرگش کجاست ؟
فوت کرده . 10 سال پیش . اونم مغازه دار بود تو محل یادت نمی یاد.
چرا یه چیزهای یادمه خیلی هم خوش نام نبود گرون فروش بود.
خوب حالا پشت سر مرده حرف نزن اونم تو مجلس ختم دخترش . مادر بیچاره اش داره سکته می کنه.

آقای بابکی دقیقا چه اتفاقی افتاد؟
بعد از ظهر پیوند مغز و استخوان انجام دادن و گفتن باید تا فردا صبر کنیم ببینیم جواب می ده یا پس می زنه از جواب نده . خطرناکه دعا کنید.
من همسرم هم شروع به دعا کردیم چون کار دیگه ای از دستمون بر نمی اومد. ولی یه چند روزی بود که حالش خوب نبود. 
برای شام من رفتم بیرون تا یه چیزی برای خودمون بگیرم . وقتی برگشتم دیدم که خانمم نشسته بالای سر دختر و داره می خنده. بهش گفتم چی شده ؟
گفت : ببین دخترمون چه راحت خوابیده بالاخره بعد از یک ماه راحت خوابید نگاه کن
من به صورت دخترم نگاه کردم به نظر فضا عادی نبود گفتم خوابیده گفت اره گفتم یعنی پیوند جواب داده و...
شرایط عادی نبود جواب هایی که بهم می داد عجیب بود رفتم جلو دیدم دخترم نفس نمی کشه.
ترسیدم دویدم بیرون که پرستار رو صدا کنم وقتی برگشتم دیدم همسرم توی اتاق نیست . دخترم هم نبود.
صدای داد و فریا از توی حیاط بیمارستان می اومد. به سمت پنجره دویدم . وسط حیاط دیدم زنم به همراه دخترم افتاده بودن.
از پنچره بیرون پریده بود.
آقای بابکی همسرتون مشکل روحی یا روانی داشت؟ 
نه ,نمی دونم بعد از بعد دنیا اومدن دخترمون چون خیلی پسر دوست داشت افسردگی گرفت البته نیش کنایه های خانواده من هم بی تاثیر نبود.
البته بعد از مرگ پدرش یه مدتی هم داروی افسردگی استفاده کرد ولی با چندید جلسه مشاوره و جند مسافرت حالش بهتر شده بود.
آقای بابکب پزشکی قانونی اعلام کرده که دخترتون قبل از اینکه به همراه مادرش از پنجره سقوط کنه فوت کرده بود.
یعنی چی ؟
یعنی قبل از سقوط همسرتون اون رو خفه کرده بود.
چی ؟ ”

این قصه تموم شد ولی بازهم جای کار و ادامه داشت من جلوش رو گرفتم چون فکر کنم اگر ادامه پیدا می کرد اوضاع بدتر هم ممکن بود بشه.
از همه کسانی که این قصه رو دنبال می کردن عذرخواهی می کنم که قصه به این شکل تموم شد. اگر می خواستم دوباره این قصه رو بنویسم یه طور دیگه می نوشتم.
یا علی.


نوشته شده در تاریخ یکشنبه 12 آبان 1392 توسط مشاور | نظرات ()
سلام.

خدای من اوم همون مشتری بود که باهاش دعوام شد. عجب شانسی دارم من از بین این همه پزشک باید این دکتر دخترم باشه؟
حالا باید چه کار کنم. از عذر خواهی کنم ؟ اگر عذر خواهی کنم باید پولش رو پس بدم. 
نه ولش کن من که کار بدی نکردم . می خواست موقع خرید حواسش رو جمع کنه تازه خودش دستگاه رو گذاشت رو رفت بعدش این دو تا موضوع اصلا چه ربطی به هم داره .
تو همین فکر ها بود که دکتر دوباره اومد. 
آقای بابکی دختر شما باید پیوند مغز استخوان بزنه تا انشالله درمان بشه ولی باید هر چه زودتر این اتفاق بی افته 
مغز استخوان دیگه چیه ؟
راه درمان سرطان خونه 
من می تونم این پیوند رو انجام بدم.؟
باید کسی که گروه خونی اش o منفی باشهاین کا رو انجام بده
چرا؟
چون گروه خونی دخترتون اینه.
ولی من و مادر o منفی نیستیم.
پس باید یکی پیدا کنید که این گروه خونی رو داشته باشه.
باشه ممنون
در تمام طول مدتی که با دکتر حرف می زد نگران این بود که دکتر به روش بیاره ولی این کار رو نکرد منظورش چی بود؟
شاید می خواد بکشه روی دستمزد بیمارستان باید مواظب باشم سرم کلاه نره.
حالا این گروه خونی رو از کجا بیارم .؟
قسمت بعد قسمت پایانی می باشد.


نوشته شده در تاریخ جمعه 19 مهر 1392 توسط مشاور | نظرات ()
سلام.

آقای بابکی نتیجه ازمایش تشخیص ما رو تایید کرد متاسفانه دختر شما لوکمیا داره .
حالا باید چه کار کرد ؟ درمان داره .
درمان که داره ولی قطعی نیست .
یعنی چی ؟
اجازه بدید دکتر احمدی تشریف بیارن خودشون براتون توضیح می دن.
دکتر احمدی ؟
بله ایشون بهترین متخصص در مورد سرطان خون هستند . شاید توی ایران نظیر نداشته باشن .
یعنی می تونن کمک کنن؟
انشالله .
روی صندلی های ابی بیمارستان نشسته بود و منتظر حضور دکتر بود . اتفاقات رو با خودش مرور می کرد و با خودش فکر می کرد که چرا این اتفاق افتاد.؟
کجای کار اشتباه مرده بود . اون که هر سال نذری بزرگی می ده. 
واقعا چرا این اتفاق افتاده ؟ توی همین فکرها بود که احساس کرد یه چهره آشنا از جلوش رد شد ولی براش مهم نبود .
اقای بابکی . اقای بابکی ؟ 
بله .
دکتر تشریف اوردن 
ممنون
جلوی اتاق ایستاد دل این رو نداشت که بره داخل  دکتر ویزیتش تمام شد وقتی برگشت احساس کرد که اون را جایی قبلا دیده ولی انقدر مغزش درگیر مشکلات بود که اصلا براش اهمیتی نداد.
آقای دکتر حالش چطوره ؟
وضعش ثابته ولی باید هرچه سریع تر درمان رو شروع کنیم. باید پیوند مغز استخوان انجام بدیم تا انشالله درمان بشه من ازمایشات لازم رو می نویسم.
ممنون
هنوز هم مغازه دارید ؟
بله ؟
هیچی .
سوال دکتر به نظرش عجیب بود اون از کجا می دونست که شغلش چیه ؟ اون رو کجا دیده ؟
توی همین فکرها بود که دکتر رفت .
اون رو کجا دیده ؟
خدای من یادم اومد اون همین مشتری بود که ...
ادامه دارد.


نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 27 شهریور 1392 توسط مشاور | سخن تو ... ()
سلام.

امروز رو روزه گرفتم  یه دونه روزه قرضی داشتم و روز پنج شنبه هم بود  نوبتم هم بود برای شیفت صبح تا غروب حرم بهترین فرصت بود.
نزدیک ظهر شد و وقت غذای حضرتی  پیش خودم گفتم که برم غذا رو بگیرم و بدم به یه بنده خدایی تا از اون غذا بخوره یه دعایی هم بکنه.
رفته داخل حرم غذا هم دستم بود یه پسر بچه 6 و 7 ساله رو دیدم نمی دونم چرا یهو دلم خواست که غذا رو بدم به اون بچه برای همین رفتم سمتش 
سلام  پسرم . اسمت چیه ؟
حسین .
ناهار خوردی 
نه 
بیا پس این باشه برای تو .
بابا بگیرم ؟
تازه متوجه پدرش شدم که داشت به ما نگاه می کرد البته با بهت و تعجب که ناگهان زد زیر گریه من تعجب کردم که چی شد .
همون لابلای گریه گفت ادم دست اقا رو که رد نمی کنه بعدش نشست روی زمین سمت ضریح افتاد به سجده و فقط گریه می کرد 
پسر بچه هم غذا رو گرفت
دست پدر رو گرفتم در گوشش گفتم جلوی بچه که گریه نمی کنن.بیا 
با خودم بردمش توی حیاط پسر بچه رفت روی یه سکو نشست و شروع  به خوردن کرد
پدر کمی اروم شده بود 
بهش گفتم چی شده چرا اینطوری گریه می کردید ؟
گفت صبح که از قطار پیاده شدم توی ایستگاه کیف پولم رو زدن . وقتی اومدم حرم متوجه شدم هیچی هم پول نداشتم فقط هم من و پسرم اومده بودیم مشهد.
امدیم تو و داشتم زیارت می کردم و نمی خواستم از حرم بیرون برم چون اصلا نه پول داشتم نه کارت شناسایی که برم هتل پسرم یواش یواش گرسنه شد خوب حق داشت از صبح هیچی نخورده بود هی پشت سر هم گفت بابا گرسنه ام چند باری سعی کردم راضی اش کنم چند باری سعی کردم که نشنیده بگیرم ولی وقتی دوباره گفت . گفت ندارم برای چیزی بخرم اصلا از خودش بخواه و با دست به ضریح اشاره کردم.
پسرم چند لحظه ای به من نگاه کرد بعد رو کرد به ضریح و گفت یا امام رضا من گرسنه ام می شه غذا بهم بدی !!؟
شاید به چند دقیقه نرسید شما اومدی و ناهار رو دادی به پسرم منم که این اتفاقات رو دیدم نتونستن جلوی خودم رو بگیرم.
عجب ! بردمشون دفتر حرم و وضعیتشون رو توضیح دادم و یکی از اتاق های مهمونهای حرم رو براشون گرفتم.
اقا هیچ وقت زائرینشو تنها رها نمی کنه . هیچ وقت.

این خاطره مربوط یه سال 70 و از زبان یکی از خدام حرم که الان بازنشسته شده نقل شده و من هم سعی کردم که بی کم و کاست اینجا براتون بنویسم.
خیلی این خاطره رو دوست دارم .



نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 31 مرداد 1392 توسط مشاور | سخن تو ... ()
سلام. 
با عرض پوزش از شما خواننده عزیز یه سری مشکلات برام پی امد کرده بود که برطرف شده البته احتمالا . 

” خانم دکتر اخه این وضعیه دفعه قبل هم شما گفتی نگران نباش ولی بچه سقط شد . این دفعه هم همین رو گفتی آخه چرا هر دفعه توی ماه 8 باید این اتفاق بی افته من از شما شکایت می کنم . اشتباه شما باعث این اتفاقات ...“
آقا کمی اروم باشید دفعه قبل هم به شما گفتم خانم شما به فشار مبتلا هستند و بچه در اثر این فشار خفه می شه . بهتون گفتم نباید فشار شون بالا بره ولی شما اصلا به حرف های من گوش ندادید. حالا هم اگر می خواین برین شکایت کنید.
خوب من باید چه کار کنم !؟

یک سال بعد .

خانم دکتر بچه های قبلی به خاطر مشکل فشار زنده نموندن همه توی ماه 8 فوت شدند الان توی ماه 4 هستم چه کار کنم که این دفعه این اتفاق نیافتده.
شما به مشکل فشار مبتلا هستید نباید فشارتون بالا بره.
سفر می تونم برم ؟
نرید بهتره . سفر واجبیه ؟ 
به نظرم واجبه 
کجا ؟
می خوام برم مشهد. 
نرید بهتره ولی اگر واجبه فقط با هواپیما اونم بویینگ .
باشه ممنون.

یا امام رضا این دفعه هم اگر این اتفاق برام بی افته دیگه شاید نتونم بچه دار بشم این قفل رو به پنچره فولادت می بندم تا خودش بیاد باز کنه اونم توی 18 سالگی اش.
تا اون موقع من هر سال روز شهادتت آش نظری می پذم . می دونم که تو بزرگوار تراز اونی هستی که به این چیزها نیاز داشته باشی ولی من به تو نیاز دارم . نیاز دارم.

دقیقه ها هر کدوم کش دار شدن هر دقیقه انگار دارن روزها می گذره الان کمتر از یک ربعه که بردنش توی ااق عمل ولی انگار یکساله من این بیرون منتظرم.
تبریک می گم 
خدایا شکرت 
دخترتون سالم به دنیا اومد هر دو هم سالم هستند.

از اون سال  هر شهادت اش رو پختن رو بین همسایه ها بخش کردند دیگه رسم شده بود که این کار رو بکنند هر سال هم اندازه و تعداد دیگ رو بیشتر می کردند
احترام زیادی توی این 6 سال برای خودش دست و پا کرده بود و یه نکته رو بهش دقت نمی کرد.
نان 
امسال داشتند نزدیک شهادت آقا می شدن آخر هفته بعد بود دستش خالی بود داشت فکر می کرد که برای نظر امسال پول از کجا تهیه کنه که فکرش رو سوال مشتری پاره کرد .
آقا ببخشید این ایکس باکس نو است .؟
چند لحظه مکث کرد نظری و ابرو و همه در خطر بود حتمی این رو اقا فرستاده تا پول رو جور کنم.
آقا قیمتش چنده ؟
بله نو هستش 
با دسته دوم که برای بازی لازم دارید و کپی خور کردنش می شه 1900000 

ادامه دارد ...


نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 31 مرداد 1392 توسط مشاور | سخن تو ... ()
سلام.

به درخواست علی ملایی مطلب قبلی حذف شد.


نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 13 تیر 1392 توسط مشاور | سخن تو ... ()
سلام.
تعجب نکنید عدد داستان درسته قسمت شماره 3 رو هنوز ننوشتم داستان خیلی عجله داره فعلا قسمت 4 رو بخونید قسمت 3 رو بزودی می نویسم ادا و اصول هم نیست منتهی قسمت 4 زودتر اماده شد.

“ روی صندلی خشکش زده بود . مات و مبهوت بود . از حرف های دکتر فقط کلمه اول و شنیده بود و انگار گوش هاش از کار افتاده بود. اتاق دور سرش شروع کرد به چرخیدن .
آقای بابکی فرزند شما  متاسفانه 
سرطان خون 
دارد. و ...
به سختی از جا بلند شد چند قدم بیشتر تا درب فاصله نبود ولی به درب نرسید از حال رفت .
وقتی چشمش رو باز کرد سقف سفید اتاق اورژانس رو می دید
بعد همسرش رو دید که با چشمان قرمز نگاهش می کرد تو نگاهش خوانده بود که گیجه و می خواد بدونه اینجا چه خبره . نمی دونست حالا چطوری باید به مادر بچه اش بگه. اخه چرا سرطان خون ؟
اونم یه دختر بچه کوچولو که هنوز راه زیادی داره  برای زندگی ؟
تازه اونم بچه ایکه اوجوری از خدا گرفته بودنش حالا ‏ حالا دارن از دستش می دن.
از تخت بلند شد هنوز حرف های دکتر به صورت نا مفهوم توی سرش بود .
مادر رو روی صندلی نشوند 
ای خدا . چرا ؟ چرا دختر من خداااااااااااا  همینطو جیغ می زد و خودش رو می زد هر چی تلاش کرد که جلوش رو بگیره نتونست . دو تا از پرستارای خانم اورژانس اومدن کمک دستش رو گرفتن یه دارو بهش تزریق کردن و چند لحظه بعد آروم شد و تقریبا به خواب رفت.
با کمک همدیگه روی تخت خواباندنش ولی هنوز از چشاش اشک و خون قاطی با هم می اومد 
از اتاق اورژانس بیرون اومد رفت به سمت حیاط بیمارستان 
خدایا چرا اون . اصلا من و بجاش ببر من حاضرم سرطان بگیرم خدایا .
فقط صدای گریه اش می اومد ... ”

ادامه دارد



نوشته شده در تاریخ سه شنبه 11 تیر 1392 توسط مشاور | سخن تو ... ()
سلام

” آقای محترم شما گفتی که این نو هستش 
هنوزم می گم.
عزیزم نزدیک 2 میلیون تومان از من پول گرفتی دستگاه دسته دوم به جای نو فروختی 
دستگاه نو هستش پلمپشو رو جلوی خودتون باز کردم  
ولی تاریخ دستکاه برای 2010 الان 2013 هستیم 
خوب این که دلیل نشد .
زیر دستگاه رو نگاه کنید این خط و خطوط برای همین دو روز که خریدیم نیست
اقای عزیز دستگاه بازی خریدی بچه ها دستگاه رو خراب می کنند خوب 
یعنی چی ؟ تاریخ دستگاه رو چی می گی .
عزیزم اصلا حرف شما درسته موقع خرید مگه نگاه نکردی حالا اومدی چی می گی
یعنی عوض نمی کنی ؟
نه این تابلویی که اینجا زدیم رو ببین در هنگام خرید دقت کنید  
بسیار خوب ازتون شکایت می کنم 
باشه هر طور میل تونه 
این پولی که می خورید حرامه من راضی نیستم چه طوری می خورید؟
باشه من پول زحمت خودم رو می خورم من جنس درست رو به شما فروختم  
بریم علی 
اقا دستگاه رو نبردید.
باشه پیشت اگر دوست داشتی به یه بدبخته دیگه بفروش ! “

ادامه دارد...
 


نوشته شده در تاریخ یکشنبه 9 تیر 1392 توسط مشاور | سخن تو ... ()
سلام.


” از مدرسه باهاش تماس گرفتن که دخترتون رو فرستایم بیمارستان حول شد بدون اینکه سوال کنه چه اتفاقی افتاده مغازه رو تعطیل کرد و به سمت بیمارستان حرکت کرد تو مسیر به زنش هم خبر داد 
یا ابوالفضل  تنها جمله ای بود که از اون طرف خط شنید.
وارد بیمارستان شد توی محوطه ناظم مدرسه رو دید و به سمتش رفت 
چی شده ؟
آقای بابکی آروم باشید .
خانم به من بگید چی شده اصلا برای چی اوردینش بیمارستان ؟
سمانه داشت توی حیاط می دوید که ناگهان افتاد زمین و بی هوش شد بدون اینکه با کسی برخورد داشته باشه حیاط مدرسه هم که می دونید با فوم پوشیده شده و نرمه
چرا بچه 7 ساله باید بی هوش بشه ؟
نمی دونم .
دکتر چی گفته ؟ الان کجاست ؟
فعلا توی اورژانسه هنوز نتونستم با کسی حرف بزنم.
با اتفاق همدیگه وارد اورژانس شدند
خانم دختر من کجاست ؟ چه اتفاقی براش افتاده ؟
اروم باشد . شما ؟
من بابکی هستم پدر همون دختری بچه ای که بی هوش اوردنش اینجا ؟
آهان . نگران نباشید به هوش اومد بردنش بخش . لطفا این فرم رو پر کنید .
خوب اقای بابکی اگر اجازه بدین من برم مدرسه 
باشه شما برید
یا ابوالفضل یا ابوالفضل سمانه . سمانه 
خانم اروم باشید .
مادر سمانه بود ارومش کردم فروم رو پر کردم با هم بخش اطفال رفتیم. 
اتاق 313 روی تنها تختی که اونجا بود اروم خوابیده بود.
خواستیم بریم تو اما نشد درب قفل بود 
اقا کجا ؟ 
دخترم رو می خوایم ببینیم.
باشه می بینیدش منتها اول بزارید جواب ازمایشاتش بیاد
دو ساعتی اونجا معطل شدند
تا اینکه جواب ازمایشا امد
اقای بابکی می شه چند لحظه تشریف بیارید
مادرش هم بلند شد ولی با اشاره پرستار نشستولی صورتش مضطرب بود. 
پزشک شیف بخش یه جوان بود . اقای بابکی لطفا تا انتهای صحبتهام اروم و با دقت بهشون گوش کنید.
متاسفانه جواب ازمایشات نشون داده که ...
ادامه دارد “


نوشته شده در تاریخ شنبه 8 تیر 1392 توسط مشاور | سخن تو ... ()
سلام.

به نظر می رسه خرداد ماه در تاریخ ما ماه مهمیه . در این 20 سال اخیر اتفاقات مهمی در این ماه افتاده که ما در این جا در مورد اونها نمی خوایم صحبت کنیم.
ولی خرداد و امتحان با هم گره خوردن 
ما در طول زندگیم بارها و بارها آمتحان داریم و در حال آزمون شدنیم. گاهی اوقات متوجه آزمون ها هستیم و برنامه اونها رو هم می دونیم و بعدش کارنامه رو هم به ما می دن و تازه ما حق اعتراض هم داریم 
ولی امتحاناتی در زندگی وجود داره که ما هیچ برنامه ای از قبل ازشون نداریم کارنامه ای ارائه نمی شه و تازه حق اعتراض هم نداریم . خیلی از مواقع سالها بعد نتیجه ازمون رو متوجه می شیم. 
بگذریم الان این پست رو برای این مطلب نمی نویسم ولی نمی دونم چرا این طرفی رفت این پست ؟
شاید بعدا در این مورد چیزی نوشتم. به قول یکی از دوستانم شاید !
امتحانات پایان ترم  همیشه مبحث استرس زا و معقوله مهمیه  اگر در طول سال درس نخوندین و یا کمی درس خوندین الان موقع مناسبی برای ناراحتی و عزا داری براش نیست . تمام توان و تلاشتون رو برای همین امتحانات بزارید و تمام پتانسیل خودتون رو بروز بدید.
موفقیت 3 کلید داره
1 تلاش
2 اعتماد به نفس 
3 ارامش 
هر کدوم از این کلید ها در مقطعی به کارتون میاد . تلاش برای این روزها که تا امتحان بعدی فرصت دارید. 
اعتماد به نفس برای اینکه به خودت مطمئن باشی وقتی می ری سر جلسه موفق می شی
و ارامش در هنگام جلسه که تمام اطلاعات خودتون رو روی کاغذ بیارید.

برای همتون ارزوی موفقیت می کنم.

یا علی 


نوشته شده در تاریخ شنبه 28 اردیبهشت 1392 توسط مشاور | سخن تو ... ()
(تعداد کل صفحات:18)      1   2   3   4   5   6   7   ...  

درباره وبلاگ
مرکز راهنمایی علامه حلی (1) - مشاوره تحصیلی ، رفتاری دانش آموزان و والدین
» پست الکترونیک
» تماس با مدیر
» RSS
» ATOM
موضوعات
مطالب اخیر
» چ
آرشیو مطالب
نویسندگان
پیوند ها
ابر برچسب ها
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : نفر
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

دی 1391/post/archive/1391/101 /post/archive