

راستی قول داده بودم که برای تست یه لینک بزارم . اینم لینک
تست رغبت سنج شغلی و تحصیلی
با دقت و حوصله پرش کنید 4 تا سوال کلی داره جلوی هرکدوم که جواب شماست عدد 1 بزارید
برای سوال چهار هم بر اساس تواناییتون زیر عدد مناسب عدد 1 بزارید
موفق باشید
یا علی
علی ابراهیمی - کیارش
آرین - فربد اسماعیلی - محمدرضا اصولی - کسری افچنگی - امین امیرچقماقی - امیرحسین
امیری - محمدحسین امیری - پارسا بلالایی - علی بهجتی - مهدی پورچریکی - شروین حسیننژاد
- بهزاد حقگو - محمد حومنی - آریا خاوری - جواد دهاقین - کاظم دهاقین - علی
سلیمانی - محمد شمس - عطاء الله شهبندی - صدرا صراف - علیرضا طیبی - علی عباسی - علیرضا
فرزاد - محمدمهدی گرجی - حمیدرضا مشکین - علی ملکمحمدی - نیما موحدپور- محمود
مینوئیان - فربد نادرپور - سپند یدالهیفر
اسامی بالا را به ترتیب حروف الفبا نوشتم (و
دلیل بر زحمت بیشتر افراد ابتدای فهرست نیست. برای مثال علیرضا فرزاد از اکثر
کسانی که نامشان قبل از او آمده زحمت بیشتری کشید) و امیدوارم کسی را از قلم
نینداخته باشم. به هر حال جشنی که برگزار شد (با همه نواقص و مشکلات) حاصل زحمات
این بزرگواران بود که تمام تلاششان را کردند تا خاطره خوشی برای دوستان و هم
کلاسیهایشان ایجاد کنند. و همچنین عذرخواهی میکنم از ایشان به خاطر بداخلاقیها
و رفتارها و صحبتهای تندم، و به خاطر اینکه در جشن فرصتی برای تشکر از زحماتشان
پیش نیامد (که بسیار دوست داشتم همانجا ازشان تشکر کنم).
***
«تو که این همه جشن فارغ التحصیلی برگزار
کردی. این رو هم برگزار کن.» این حرف آقای قلیزاده به من در اواسط تابستان (به
دلیل اینکه خودشان فرصت پیگیری کارهای جشن را نداشتند) باعث شد من بمانم و دوره 27
و جشن فارغ التحصیلیشان. جشنی که از چند ماه قبل گفته بودم در آن شرکت نمیکنم.
البته این حرف آقای قلیزاده شروع کارهای من برای جشن نبود. بلکه صرفاً شروع
درگیری ذهنی من بود. بخشی از کارها که شروع شده بود و قسمتهای اصلی حدود یک ماه
بعد شروع شد. در این حدود یک ماه صرفاً لابهلای کارهایم به جشن هم فکر میکردم.
البته نه چندان زیاد. تا اینکه روز 14 شهریور جلسهای گذاشتیم و آقای قلیزاده و
تعدادی از بچههای دوره 27 آمدند و در مورد جشن صحبت کردیم و زمان بندی و تقسیم
وظایفی کردیم و کار جشن رسماً شروع شد. قرار شد جشن را روز 14 یا 21 مهر برگزار
کنیم که بعد از صحبت با آقای نصرتزاده روز 21 مهر انتخاب شد.
اما در آن جلسه کذا چه گذشت؟ یکی از محورهای
صحبت درباره موسیقی بود. موسیقیای که قرار بود گروهی از بچهها در جشن بنوازند. بهزاد
حقگو که به عنوان مسئول گروه موسیقی و هماهنگ کننده آنها قبل از تابستان انتخاب
شده بود که اصلاً به جلسه نیامد. عطاء الله هم که پیگیر کار موسیقی بود و در عمل
تبدیل به مسئول بخش موسیقی شده بود پنج دقیقه بعد از شروع جلسه به من پیامک زد که
«آقا من امروز نمیتونم بیام، تو رو خدا جلسه رو بندازید فردا که من هم باشم.» و
مدام هم پیامک میفرستاد و تماس میگرفت که «چی شد؟ جلسه رو میندازین فردا یا نه؟»
و این در حالی بود که جلسه شروع شده بود و من مشغول صحبت بودم و نمیتوانستم پاسخش
را بدهم. وی ناچار بعد از مدتی که من نه پاسخ تماسهایش را دادم و نه پاسخ پیامکهایش
را، با یکی از بچههای حاضر در جلسه تماس گرفت و وقتی شنید که جلسه تا چه ساعتی
ادامه خواهد داشت گفت «پس من خودمو میرسونم». وقتی ایشان تشریف آوردند و در مورد
موسیقی صحبت کردیم کاشف به عمل آمد که وی برای 45 دقیقه موسیقی کلاسیک غربی برنامهریزی
کرده و وقتی شنید که «کنسرت که نیست، چه خبره 45 دقیقه؟ یه ربع بسه» به شدت برآشفت
که «یه ربع؟ همهش یه ربع؟ تو یه ربع چه کار میشه کرد؟» تازه شانس آوردیم همان
اول نگفتیم که موسیقی سنتی برایمان نسبت به موسیقی کلاسیک غربی ارجح است. در نهایت
با کلی بحث توانستیم ایشان را راضی کنیم که 15 دقیقه موسیقی سنتی داشته باشیم و 15
دقیقه موسیقی کلاسیک غربی. و البته مسئول هماهنگی موسیقی سنتی پارسا بلالایی شد.
یکی دیگر از محورهای صحبت در جلسه نشریه بود
که وضع مشخصی نداشت و تقریباً کارش هنوز شروع نشده بود. در موردش صحبتهایی شد و
تصمیماتی گرفته شد. موضوع دیگری که مورد بحث قرار گرفت ساخت کلیپ بود که چند نفر
از بچهها مسئولش بودند. من تصور میکردم طبق روال هر ساله ساخت کلیپ «آنچه گذشت»
(کلیپ اصلی جشن که بین 40 دقیقه تا یک ساعت از جشن را به خود اختصاص میدهد) با
یکی از معلمین (یعنی خودم) است و منظور آن دانشآموزان از کلیپ و ساخت آن، کلیپهای
کوچکی به عنوان میان برنامه است. برای همین صحبت خاصی در موردش نکردم و منتظر شدم
تا نتیجه کارشان را ببینم. اما دو روز قبل از جشن (در حالی که نزدیک دو هفته بود
کار ساخت کلیپ را آغاز کرده بودم) متوجه شدم که آنها در این مدت منتظر بودند تا من
مجموعه عکسهای سه سالشان را تقدیمشان کنم تا با استفاده از آن کلیپی را آماده
کنند. نمیدانم تصور من در مورد اینکه آنها میخواهند میان برنامه بسازند اشتباهتر
بود یا تصور آنان در مورد اینکه من میتوانم آن همه عکس را (تازه به جز فیلمها)
آماده کنم و تحویلشان بدهم و خودشان هم در مدت دو روز از بینشان تصاویری را انتخاب
کنند و کلیپ را بسازند. به هر حال خدا را شکر با صحبت کوتاهی مسئول ساخت کلیپ (نیما
موحدپور) متوجه قضیه شد و بیخیال شد. اما شب قبل از جشن ایمان آهنگر پیامکی با
این مضمون فرستاد که «آقا من میخوام یه کلیپ بسازم، لطفاً عکسها رو بهم بدین» و
من هر چه فکر کردم که به فرض من الآن همه عکسها را آماده داشته باشم، اولاً چگونه
به وی تحویل بدهم (حجم عکسها بیش از 100 گیگابایت است) و به فرض که تحویل دادم،
وی چگونه میخواهد تا فردا همه را بررسی کند (تعداد عکسها بیش از پنجاه هزار عدد
است) و با استفاده از آنها کلیپ بسازد، پاسخی نیافتم. اما مشکل اصلی اینجا بود که
هر چه این مطالب را برای وی توضیح میدادم نمیپذیرفت و مرغش یک پا داشت که «من میخواهم
کلیپ درست کنم».
برگردیم به جلسه. بعد از طرح چند موضوع دیگر
جلسه به انتها رسید و قرار شد هر کس کاری بکند. من هم هر چند روز یک بار از آنها
جویا میشدم که چه کردند و نکاتی را میگفتم. تا اینکه رسیدیم به هفته سوم مهر ماه
که قرار بود جشن در آخرین روزش برگزار شود. طبق معمول هر چه به جشن نزدیکتر میشدیم
کارها بیشتر میشد. یکی از کارهایی که میخواستیم در هفته آخر انجام دهیم آماده
کردن کارتهای دعوت دانشآموزان و خانوادههایشان بود. کارتهایی که با ایدههای
آقایان نسیمی و روستائیان بسیار زیبا و عالی شدند (به صورت یک آدمک که کلاه فارغ
التحصیلی بر سر دارد). در نهایت کارتها را تا ساعت 13 روز دوشنبه آماده کردم و به
دبیرستان بردم تا توزیع شود. همکارانمان در دبیرستان اگر چه صلاح نمیدانستند که
کارتها را پخش کنند اما نهایتاً با صحبتهایی که بین آقای نصرتزاده و آقای رضوی
به صورت تلفنی رد و بدل شد قرار شد همکاری کنند و کارتها را روز بعد به بچهها
بدهند. روز بعد حدود ساعت 15 بود که امین امیرچقماقی برای کارهای جشن پیش من آمد و
همینطور که در مورد کارها صحبت میکردیم در مورد اینکه آیا امروز کارتها را
تحویلشان دادند یا نه پرسیدم که جواب داد «آره، یه پاکتی دادن». این را که شنیدم با
تعجب پرسیدم «پاکت دادن؟ کو؟ بیار ببینم» و وقتی دیدم آن کارت قشنگ تبدیل به تکه
کاغذی در پاکتی شده خونم به جوش آمد و پاکت را بردم به آقای نصرتزاده نشان دادم و
گفتم «دبیرستان از کارت دعوت ما کپی گرفته، گذاشته توی پاکت و به بچهها داده» و
منتظر بودم که ایشان هم عصبانی شوند و با آقای رضوی تماس بگیرند و مراتب ناراحتی
ما را به وی منتقل کنند. اما ایشان من را هم آرام کردند و گفتند «هدف اطلاع رسانی
بود که انجام شد. حالا اینا رو توی جشن بدین به بچهها، بگین اصلش این بوده». البته
برایم بسیار سخت بود که آرام شوم و بیخیال موضوع، ولی چاره دیگری نداشتم.
تا روز چهارشنبه چند نفر از بچهها پیامک
فرستادند که اگر احتیاج به کمک هست قبل از جشن به مدرسه بیایند. من هم تقریباً
جواب هیچ کدام را ندادم. تا اینکه چهارشنبه شب با تعدادی از بچهها که فهرستشان را
از چند روز قبل آماده کرده بودم تماس گرفتم و گفتم اگر کاری ندارند و مشکلی نیست
با اجازه خانواده از پنجشنبه بعد از ظهر به مدرسه بیایند و در آماده سازی مقدمات
جشن کمک کنند. اینگونه بود که گروهی از بچهها پنجشنبه ظهر آمدند و به دو گروه
تقسیم شدند. گروهی کار بر روی نشریه را انجام میدادند و گروهی کارهای دیگری مانند
خرید وسایل مورد نیاز و آوردن صندلی از اقصی نقاط مدرسه به سالن ورزش. البته آقای
قلیزاده هم از پنجشنبه ظهر به جمع ما پیوستند. تا شب نیز به تدریج چند نفر دیگر
به جمع بچهها اضافه شدند. جواد و کاظم که اوایل شب خود را به مدرسه رساندند با
دوچرخه آمده بودند. این بود که دور زدن با دوچرخههای این دو بزرگوار تبدیل به
برنامه ثابت آن شب شد و هر وقت گذر من به حیاط میافتاد دو نفر را میدیدم که سوار
بر دوچرخه هستند و عدهای که منتظرند تا نوبتشان شود.
من خوش خیال میخواستم بچهها را بفرستم به
دنبال کارها و خودم مشغول ادامه کار ساخت کلیپ شوم و تا شب تکمیلش کنم. اما زهی
خیال باطل، چون مدام درگیر کارهای بچهها بودم و تقریباً تا آخر شب نتوانستم کار
خاصی برای کلیپ انجام دهم. فکر کنم حدود ساعت 1 بود که تعدادی از بچهها برای
استراحت به نمازخانه رفتند و من توانستم اندکی به کار بر روی کلیپ بپردازم. اما
قبل از اینکه گرم کار شوم مجبور شدم برای گرفتن یک بنر بلااستفاده (جهت نصب در
ورودی سالن جدید تا وضعیت آنجا که درگیر بنّایی بود دیده نشود) به سراغ یکی از
دوستانم بروم. وقتی به بچهها گفتم که من میروم و تا 20 دقیقه دیگر برمیگردم، سه
نفر از آنها (علی ابراهیمی و محمدمهدی گرجی و کاظم) نیز ابراز تمایل کردند که با
من بیایند، و اصلاً به من اجازه ندادند که چیزی بگویم. رفتند و آماده شدند و زودتر
از من دم ماشین منتظر بودند. دیوار من هم که از همه کوتاهتر است. چارهای نداشتم
جز پذیرفتم نظر آنان. بیچاره دوستم در آن موقع شب (حدود ساعت 2) با دیدن آن سه
نوجوان سرحال و پرشور جا خورد و برای من از درگاه احدیت صبر و حوصله مسئلت نمود.
موقع برگشتن به مدرسه بچهها گیر داده بودند که چیزی بخوریم، که خدا را شکر تمام
مغازهها تعطیل بودند. وقتی به دم در مدرسه رسیدیم با یکی از بچهها که در مدرسه
بود تماس گرفتم تا در را برایمان باز کند. تا وی بخواهد به دم در بیاید و آن را
باز کند بچهها من را از ماشین بیرون انداختند و علی ابراهیمی پشت فرمان نشست تا
فقط ماشین را به درون مدرسه برده و پارک کند. اما با ورود به مدرسه و اضافه شدن
بچههایی که درون مدرسه بودند به سرنشینان خودرو، تازه ماشین بازی شروع شد و ماشین
بدبخت من نقش دوچرخهها را بر عهده گرفت. من که بعد از چند دقیقه تماشای دور زدن
بچهها در حیاط مدرسه برای ادامه کار بر روی کلیپ به درون ساختمان رفتم، اما تا
مدت زیادی صدای ماشین در مدرسه پیچیده بود و هرچه من میگفتم «اینقدر گاز ندهید،
آقای نسیمی خواب است» فایده نداشت. تا اینکه بعد از مدت قابل توجهی بچهها دست از
سر آن خودروی فلک زده برداشتند و به داخل ساختمان آمدند (البته فکر کنم بنزینش
تمام شد). خودشان تعریف کردند که تمامشان خودرو را تست کردهاند و حتی بعضیهایشان
با آن رانندگی یاد گرفتهاند. خلاصه فکر کنم حدود ساعت 4 بود که ما هم به نمازخانه
رفتیم تا استراحت کنیم.
جمعه صبح با ورود کارگرانی که کار بنّایی در
سالن ورزش جدید را انجام میدادند من نیز از خواب برخواستم. تعدادی از بچهها هم
که بیشتر از اعضای گروه موسیقی بودند به مدرسه آمدند. کار باز هم شروع شد. البته
این بار همراه با شمارش معکوس تا آغاز جشن. بچههای گروه موسیقی در سالن اجتماعات
و چند تا از کلاسها مشغول تمرین بودند. گروهی مشغول به انتها رساندن کار نشریه
بودند. گروهی لوحهای تقدیر معلمان را آماده میکردند (لوحهای دانشآموزان نیمههای
شب آماده شده بود). گروهی نیز سالن ورزش را آماده میکردند. من هم همچنان بر روی
کلیپ کار میکردم. آقای قلیزاده هم که شب برای استراحت به منزل رفته بودند برگشته
بودند و بچهها را کمک و راهنمایی میکردند. مجریان مراسم هم آمده بودند و سعی میکردند
خودشان را آماده کنند و با هم هماهنگ شوند. البته با کمک آقای قلیزاده. چون بچهها
شب قبل صندلیها را از نقاط مختلف مدرسه به سالن آورده بودند در مدت کمی توانستند
آنها را بچینند و مشغول آماده کردن سن با استفاده از نیمکتهای غذاخوری شدند. وقتی
سن تقریباً تکمیل شده بود من به سالن رفتم و با دیدن آن گفتم «چرا اینجوری چیدید؟
باید نیمکتها رو بچرخونید.» و این باعث شد که بچهها سن را از اول درست کنند.
دقایقی بعد باز هم به سالن رفتم و دیدم سن جایی که باید باشد نیست. باز هم بچهها
سن را از اول درست کردند. دفعه بعد که به سالن رفتم از چینش چیزهایی مثل پرچم و
تریبون که روی سن بودند ایراد گرفتم و بچهها باز هم سن را تغییر دادند. درست یادم
نیست که باز هم آنها را مجبور به تغییر سن کردم یا نه ولی به یاد دارم که هر بار
با روی خوش میپذیرفتند و از انجام چند باره کار شکایتی نمیکردند. البته الآن که
فکر میکنم میبینیم تغییرات سن و زحماتی که برای آن به بچهها دادم به این دلیل
بود که از ابتدا برایشان توضیح نداده بودم که قرار است دکور سالن چگونه باشد. وقتی
بالاخره سن آن جوری شد که من میخواستم تازه بهشان گفتم که بروید و دو نیمکت از یک
کلاس بیاورید و اینجا قرار دهید و از فلان جای مدرسه هم یک تخته بیاورید. تازه بعد
از آوردن اینها باز هم من چند بار تغییراتی در چینششان دادم. در نهایت نزدیک ظهر
بود که سالن آماده شده بود. فقط مانده بود سیستم صوتی که طبق هماهنگی قرار بود دو
ساعت قبل از مراسم بیاورند و نصب کنند.
مهدی پورچریکی که از شب قبل داشت جلد نشریه
را طراحی میکرد بعد از کلی تغییرات و مشورت گرفتن از آقایان قلیزاده و نسیمی
بالاخره کارش را تمام کرد. فکر کنم ظهر گذشته بود که بچهها فایل جلد نشریه و
نمودار (یا گراف) دوستیها را به من دادند تا پرینت رنگی بگیرم. من هم چند تصویر
از آرشیوم انتخاب کردم و همراه با پارسا بلالایی برای پرینتشان به حوالی میدان
انقلاب رفتیم. کار را به جایی سپردم و گفتم ابتدا تصاویر را پرینت بگیرد (چون میخواستم
قبل از شروع مراسم بر روی دیوارهای سالن نصب شوند) و سپس جلد و نمودار مربوط به
نشریه را پرینت بگیرد و تکثیر کند. قرار شد حدود نیم ساعت بعد بروم و تصاویر پرینت
شده را تحویل بگیرم. در مسیر بازگشت به مدرسه هم به ترافیک خوردیم و هم پدر یکی از
بچهها تماس گرفت که به خاطر صحبت با تلفن همراه جریمه شدم. اینها باعث شد که
وقتی به مدرسه رسیدم به پارسا بگویم «بیا بریم پرینتها رو بگیریم و بیایم.» چون
تقریباً بیست دقیقه گذشته بود. برای همین دور زدیم و برگشتیم و تصاویر پرینت شده
را تحویل گرفتیم. در این بین آقای قنبری با من تماس گرفتند و در مورد سیستم صوتی
سالن سؤال کردند و اینجا بود که من متوجه شدم هنوز سیستم صوتی نصب نشده. با شخص
مربوطه تماس گرفتم و ایشان هم گفتند «اون بابایی که قرار بود سیستم بیاره و نصب
کنه هنوز نیومده. الآن بهش زنگ میزنم».
وقتی به مدرسه برگشتم اکثر بچهها آمده
بودند و حیاط شلوغ بود. اولیاء هم در سالن بودند و قرار بود یک ساعت قبل از شروع
جشن جلسهای برای آنها برگزار شود که نمیدانم بدون سیستم صوتی چه بر سر آن جلسه
آمد. من تصاویر پرینت شده را به چند نفر از بچهها دادم و گفتم روی دیوارهای سالن
بچسبانند. خودم هم سری به اتاق تکثیر زدم که در آن بچهها مشغول تکثیر صفحات نشریه
بودند. تقریباً نیم ساعت قبل از شروع جشن آقای دیارکجوری هم رسیدند که دیرکردنشان
نگرانم کرده بود. چون قرار بود اسامی بچهها را بر روی تخته روی سن بنویسند. ایشان
هم تا رسیدند مشغول شدند. من هم باز به سراغ کلیپ رفتم. البته تمام قسمتهایش
آماده بود و فقط مانده بود صداگذاری و سر هم کردنشان. به آقای قلیزاده هم گفتم که
جشن را شروع کنند. برنامهام از قبل این بود که همه کارها را تا یک ساعت قبل از
شروع جشن تمام کنم و به منزل برگردم. اما طول کشیدن کارها و روی هوا رفتن خیلی از
قسمتهای جشن در نبود من و صحبتهایی که آقای دیارکجوری با من کردند باعث شد بمانم
(البته حرفهای پرهام هم بی تأثیر نبود).
جشن شروع شده بود در حالی که سیستم صوتی
تازه رسیده بود و نصب شده بود و صدایش هم به شدت بد بود. من هم مشغول اتمام کلیپ و
آماده کردن تصاویر بچگی بچهها بودم. چند نفر از بچهها هم در اتاق تکثیر مشغول
تکثیر و آماده سازی نشریه. درست نمیدانم در نیمه اول جشن چه گذشت. اما در اولیل
نیمه دوم (در اواسط بخش دوم ترینها) کلیپ و تصاویر بچگی آماده شدند و من در
انتهای سالن نشستم و برنامه را تماشا میکردم. در وقت پذیرایی پارسا بلالایی پیش
من آمد و پرسید که در بین ترینها هست یا نه. میخواست ببیند لازم است در سالن
باشد یا میتواند به اتاق تکثیر برگردد و به کارش ادامه دهد. من ابتدا طفره رفتم
ولی در نهایت به امید تمام شدن بحث و اصرارش گفتم که به عنوان مهربانترین دانشآموز
انتخاب شده. اما بحث جدیدی شروع شد مبنی بر اینکه «نه، من قبول ندارم. من مهربانترین
نیستم. نمیرم روی سن. بگید اسم منو نخونن.» خلاصه به زور و با تشر اینکه «یعنی
چی؟ چرا مسخره بازی در میاری؟ خب بچهها انتخابت کردن دیگه. من هم باهاشون
موافقم.» بحث با پارسا را تمام کردم.
بقیهاش را هم که دیدید. لوح بچهها با
نمایش تصاویر بچگی اهداء شد و آقای قلیزاده اندکی صحبت کردند و کلیپ پخش شد که به
خاطر صدای افتضاح سالن شهید شد و خیلی از قسمتها که باید صدای صحبتها واضح شنیده
میشد عملاً نابود شد و ارزش و قشنگی کلیپ به شدت افت کرد. البته تعدادی از بچهها
درهنگام پخش کلیپ هم در اتاق تکثیر مشغول آماده کردن نشریه بودند.
بعد از اتمام مراسم داشتم فکر میکردم چه کارهایی قرار بود بکنم که نشد. برای مثال قرار بود جمعه صبح به بازار گل بروم و حدود 150 شاخه گل بگیرم تا در ابتدای مراسم به هر دانشآموز یک شاخه گل اهداء شود، که جمعه صبح به خاطر کارهایی که داشتم فراموش کردم. قرار بود قبل از شروع رسمی مراسم (هنگامی که بچهها و اولیاء وارد سالن میشوند و مینشینند) موسیقی آرامی پخش شود و در انتهای مراسم هم (هنگام ترک سالن توسط مهمانان) آهنگ سلام آخر پخش شود که به دلیل دیر رسیدن سیستم صوتی و بد بودن صدا از خیرش گذشتم. میخواستم مقدمه خوبی برای آغاز کلیپ آماده کنم که آن هم فرصت نشد انجام شود. و خیلی چیزهای دیگر. در کل میخواستم بهترین جشن فارغ التحصیلی چند سال اخیر مدرسه باشد، که به خاطر مشکلات بسیار (و در صدر همهشان مشکل صدای سالن) خیلی با چیزی که در ذهن داشتم فاصله داشت. "
یک بار دیگه از زحمت ایشون تشکر می کنم .
یا علی
سلام عزیز
1- نشستم توی دفتر سایت مدرسه و دارم اینترانت آموزش و پرورش رو آزمایش می کنم. بعد از ظهر یه روز پاییزی. از جنس اون روزایی که زمان دانش آموزی توشون حس عجیبی داشتم. بعد از مدت ها تصمیم گرفتم تو وبلاگ بنویسم. امروز وقتی که آمار بازدید بالای 100 نفر در روز رو دیدم، تصمیم گرفتم توی وبلاگی بنویسم که حدود چهار سال پیش راهش انداختم؛ برای بچه هایی که امسال پیش دانشگاهی اند. این روز ها برای من تکراری شده، برای من که بارها آبان ماه بچه های اول دبیرستانی رو تجربه کردم. برای من که بارها بالا و پایین رفتن آدم ها توی مراحل مختلف زندگی رو دیدم. برای من که بارها و بارها تو این روزای پاییزی شندیم که فلانی اینطوری شده و بهمانی اونطوری...
2- «فرمانیه؛ اکازیون سال» اینو توی راهنمای همشهری آقای نامجویان که اینجا روی میزه نوشته. من عبارت رو تغییر می دم: «سال اول؛ سالِ اکازیون»
تو الان توی یکی از سال های مهم تحصیلت قرار داری. همونطور که بارها گفتم، همیشه مقطع بالاتر فرصت های بی نظیری رو در اختیار آدم ها می ذاره. بعضی ها فرصت ها رو محکم می چسبند و از چنگ اونایی که بی تفاوت ترند درشون میارند. بعضی ها قدر فرصت رو می فهمند، نه فقط می دونند. بعضی ها به اینکه فرصت ها تکرار ناشدنی اند ایمان دارند، به «والعصر»، به «ان الانسان لفی خسر»... و بعضی دیگه، کمی دیرتر این حقیقت رو می فهمند، و کمی بعدتر بهش ایمان می آرند...
3- تو؛ بالاخره نشستی با خودت فکر کنی که کجای دنیا ایستادی؟ فکر کردی که می خوای برای خودت چه کار کنی؟ برای بقیه؟ فکر کردی که کدوم راه نرفته در مقابلت قرار داره؟ ته این راهی که الان داری می ری چیه؟! ها؟ فکر کردی؟!
سال های پیش راجع به بعضی از مسائل مهم زندگی حرف زدیم. یادمه اون موقع خیلی حساس بودی و پیگیر که چه کارا میشه کرد. یادته؟! الان کجای کاری؟ چقدر بزرگ شدی؟ یادته می گفتی «آقا بشینیم صحبت کنیم؛ من دوست دارم یه کاری بکنم»؟ هنوز هم می خوای تغییر کنی؟ می خوای بزرگ بشی؟ یا راضی شدی که همین که هستی باشی...؟
میبینی که بعضی ها دور و برت، بزرگ شدن رو توی قد کشیدن و شاخ بازی در آوردن و معلمان رو دست انداختن و آهنگ گوش کردن و راجع به فلان موضوعات حرف زدن و این اسباب بازیا می بینن. تو که هنوز بزرگ نشدی؟ ها! شدی؟!
البته بعضی هم همون بچه های خوب گذشته اند. سرشون توی کتاب و دفترشونه و خوب درس می خونند. اینا می تونند امیدوار باشند که برای ورود به دانشگاه مشکل جدی ای ندارند؛ همین.
عده دیگه ای دارند خودشون رو به این در و اون دیوار می زنند. دارند سعی می کنند از توی پیله ای که دورشون هست بیان بیرون. سعی می کنند پوست کوچیک قبلی رو بیرون بندازند تا بزرگ تر بشند. حتی گاهی تلخی جدا شدن تلخ از بعضی ها رو به جون می خرند...
بعضی ها هم هنوز دارن دور خودشون می چرخند. نمی دونند دقیقا باید چه کار کنند. ان شاء الله عاقبت به خیر بشند.
4- مهم نیست که تو توی کدوم یکی از دسته های بالا جا میشی یا نمیشی. مهم اینکه از حالا به بعد می خوای چیکار کنی. تو همین حالا سرنوشت خودت رو می سازی. با تصمیمی که می گیری... یا نمی گیری.
خیلی حرفا تو دلم مونده که باید بهت بگم؛ ولی ... یا علی.
یکشنبه 7 آبان 1391
معمای منطقی
1- وحید ، مجید و علی از کارمندان یک
قطارند. یکی مهندس است و دیگری ترمزبان
و سومی آتشکار قطار. ما نمی دانیم کی چه کاره است. در این قطار
سه سرنشین نیز به همین نام
ها سوارند که هر یک در شهرهایی متفاوت زندگی می کنند. از این
اشخاص اطلاعات دیگری
هم در دسترس است.
2 - علی سرنشین، در کرمان
زندگی می کند.
3 - ترمزبان در مشهد زندگی می کند.
4 - مجید سرنشین، دیر زمانی است که همه معلومات جبری دوره دبیرستانی
خود را فراموش
کرده است.
5 - سرنشینی که با ترمزبان همنام است در گرگان زندگی می کند.
6 - ترمزبان با یکی از سرنشین ها که در فیزیک و ریاضیات خبره است،
به یک مسجد می روند.
7 - در بازی بیلیارد، وحید کارمند همیشه بر آتشکار پیروز می شود.

اردیبهشت 1391/post/archive/1391/26 /post/archive
تبلیغات